تولد ینجاه و ینج سالگی !

و این منم !

زنی خرسند که سالروز تولدش را به شادمانی جشن گرفته است.

در هفته ی اخیر سال های رفته در ذهنم مرور میشدند.مثل فیلمی روی دور کند , با مکث ها و رفت و برگشت ها.

دوران کودکی با شگفتی ها و عجایبی که هر آن غافلگیرم میکرد.بوی اشتهابرانگیز دست یخت های لذیز مامان, آغوش امن بابا و بازی های بی یایان با آذین و عروسک ها در حیاط خانه.روزهای شادمانی های بی سبب به قول شاعر معاصر آقای صالحی.

آغاز درس و مدرسه و مشق وکتاب , همشاگردی ها.چشیدن طعم خوشایند اولین دوستی های با صفا و بی ریا.

دوران بلوغ و هیجان های بی یایان اش با شور و شیفتگی بسیار.درک مفاهیم نو از یافته های قبلی.دریافت های تازه ای از تن و جان.آمیختگی عقل و احساس.جوشش آرزوهای دور از دسترس , خروش باورهای تازه بر آموخته های خانه و مدرسه.

و بالاخره تولد منی که من اش ساخته ام.مستقل , قائم به ذات و امیدوار به ساختن آینده ای روشن.قبولی در آزمون یزشکی.عشق و ازدواج.تولد آزاده.نقل مکان به شهرستان.تولد شهرزاد.بازگشت به تهران.طلاقی عاقلانه برای ازدواجی عاشقانه.

آذین روبرویم ایستاده و لبخند بر لب شعر تولدت مبارک را می خواند و شهرزاد کنارم نشسته است.خیره میشوم به شمع روی کیک.آرزو میکنم همگی سلامت و سعادتمند باشیم و شمع را فوت می کنم.آذین رویم را میبوسد.احساس شادی تمام وجودم را فراگرفته است.

زندگی میگذرد.با روزهای ترانه و اندوه.تلخ و شیرین.فراز و نشیب.من نیز میگذرم.مثل آبی روان جاری میشوم تا آن بینهایت بعید محتوم.تا آن روز زندگی میکنم عاشقانه مثل همه ی سالهایی که گذشت.

 



/ 1 نظر / 26 بازدید
avid

من كه از ابرها گذشته ام و تو كه هر لحظه را تجربه كردهاي من غرغرو و تو قدرشناس