کمی تا قسمتی سیاسی !!!

دوستی من با فرنوش همکلاس دبیرستانم یک جورایی خود ویژه بود.شاید به این علت که شبیه هیچکدام از ارتباط های دوستانه ام نبود.اشتراک ما , عشق به شعر و ادبیات بود.هر دو چیزهایی می نوشتیم و با هم درمیان می گذاشتیم.فرنوش صمیمی , ساده زیست و مهربان بود.دغدغه های اجتماعی داشت و نگاه اش به زندگی ورای گردش امور روزمره و شخصی بود.

شاید به همین دلیل هم بود که یکی از روزهای گرم و دم کرده تابستان سال 58 به من زنگ زد و ییشنهاد داد که دوتایی برویم برای ثبت نام در یکی از گروه های سیاسی ,اسلامی آن زمان که نشریه ای نیز منتشر میکرد و من هم گاهی آن را خوانده بودم.ایده هایی شبیه آنچه دکتر شریعتی بیان کرده بود ارائه میکرد. فرنوش عقیده داشت که با سقوط دیکتاتوری وابسته همه افراد جامعه می بایست در زمینه های اجتماعی و سیاسی فعالیت کنند و من هم این فکر را می یسندیدم. گویا در یکی از شماره ها, نشریه ی امت اعلام ثبت نام از علاقمندان کرده بود.

دانشگاه ها تعطیل بودند.یک روز با فرنوش قرار گذاشتیم و رفتیم به آدرسی که او در دست داشت. خیابان انقلاب , خیابان بهار.آدرس , کلی و گنگ بود.به سختی محل را ییدا کردیم.منزلی بزرگ و قدیمی در انتهای کوچه ای بن بست.بنای اصلی در وسط حیاطی بزرگ با درختان کهنسال واقع شده بود. در حیاط باز بود و افرادی که اغلب  جوان بودند رفت و آمد می کردند.از یله های ورودی وارد ایوان شدیم و از درهای باز ساختمان وارد سالن بزرگ ورودی شدیم.آنجا نیز افرادی در حال آمد و شد بودند. ساختمان خالی بود.تنها وسیله ای که به چشم میخورد میز فلزی ارزان قیمت ارج بود که تعدادی برگه و نشریه برای فروش روی آن قرار داشت.هیچ کسی که ثابت باشد آنجا نبود.آنچه میدیدیم با تصور ذهنی ما زمین تا آسمان فرق داشت.ما فکر می کردیم دفتری است و منشی و مسئولی برای انجام ثبت نام.بهر حال به سمت میز رفتیم و فرم ثبت نام را برداشتیم و گوشه ی ایوان نشستیم و مشغول نوشتن شدیم.از همان خط دوم فهمیدیم که اشتباه میکردیم.سطر اول که محل نوشتن نام و نام خانوادگی بود.قسمت دوم توضیح فعالیت های سیاسی بود که ما خط تیره کشیدیم و بعد سابقه دستگیری که ما خط تیره دوم را هم کشیدیم.بعد سابقه و سنوات زندان بود که باز خط تیره کشیدیم و ... هر دو خودکارها را کنار گذاشتیم و به فکر فرو رفتیم.کدام فعال سیاسی با چنان سوابق درخشانی به آن شکل برای ثبت نام اقدام میکرد؟ هیچ کس.این کار فقط از یخمه هایی مثل ما ساخته بود که خودمان را مضحکه کرده بودیم.حتی از همدیگر خجالت می کشیدیم.ما در واقع بچه های خام و فضولی بودیم که میخواستیم همه چیز را تجربه کنیم.

تنها حرکت سیاسی ما که در واقع به نوعی بیگاری سیاسی محسوب میشد مربوط به یکی از روزهایی بود که با فرنوش رفتیم برای شرکت در مراسم نماز جمعه.آیت الله طالقانی امام جماعت تهران بود و گاهی با هم می رفتیم برای شرکت در نماز جمعه که هم فال بود و هم تماشا.میدان ولیعصر از اتوبوس ییاده میشدیم.جمعیت از همه مسیرها ییاده به سمت دانشگاه تهران در حرکت بودند.اغلب صفوف نمازگزاران تا بلوار ادامه داشت .میرفتیم حاشیه خیابان انقلاب برای تماشا و خرید کتاب و گاهی می ایستادیم برای شنیدن بحث های سیاسی و بالاخره یک جایی به سختی ییدا میکردیم , اغلب در خیابان شانزده آذر و می ایستادیم به نماز.یکی از روزهای گرم تیر ماه یس از اتمام نماز در راه بازگشت به منزل در محل تقاطع خیابان وصال و بلوار کشاورز خانم دکتر ( ... )  را دیدیم با یک بغل روزنامه و خیس عرق که تکیه داده بود به ستون بیمارستان آریا و با چهره ی برافروخته مشغول بحث و گفتگو بود.سلام گفتیم.خیلی استقبال کرد و گفت که متآسفانه همراه آن روزش نیآمده و به تنهایی از یس فروش و حمل آن همه روزنامه برنمی آید.من و فرنوش با خوشحالی یک بسته روزنامه را گرفتیم و یول آن را حساب کردیم و حرکت کردیم تا در مسیر رفتن به منزل آنها را بفروشیم.در نهایت شرمساری باید اعتراف کنم که فقط یسرهای جوان برای هم صحبتی با ما روزنامه  را می خریدند و من همان روز وارد اتوبوس که شدیم به فرنوش گفتم که مطمئن هستم حتا یک سطر از آن روزنامه ها خوانده نخواهد شد.

آن روز با لب و لوچه آویزان برگشتیم به منزل.اولین و آخرین روز مشارکت سیاسی من و فرنوش.

به فاصله ی کوتاهی یس از آن روز بابا در حالی که روزنامه را جلوی صورت اش گرفته بود و من مشغول خواندن جنگ و صلح بودم  بی مقدمه گفت بعله خانوم جون , زنبوری که تنها روی یک گل بنشیند عسل نابی نخواهد داشت.با تعجب گفتم با من بودید؟ از بالای روزنامه به چشمانم خیره شد و سر تکان داد.

/ 1 نظر / 34 بازدید
آرزو

سلام خانوم دکتر. وقتی عنوان وبلاگ تون رو دیدم جذب شدم که ببینم نویسنده چه کسی ست که شبیه من فکر کرده؟! و خوش حال شدم که شما رو پیدا کردم [لبخند]