آزمون تیزهوشان

آزاده کلاس اول ابتدایی را خوانده و امتحانات تمام شده اند. تعطیلات تابستانی آغاز شده است.سال 1370 خورشیدی است.ما ساکن آزادشهر از توابع گنبدکاووس هستیم.حمید در آزمون دستیاری چشم پزشکی پذیرفته شده است و برای ادامه تحصیل رفته است تهران منزل ما پیش مامان و بابا.

هوا گرم ,شرجی و دم کرده است.من صبح ها هنوز در مرکز بهداشت گنبدکاووس شاغل هستم و عصرها مطب آزادشهر کار می کنم.

غروب یکی از روزهای اول هفته آموزگار کلاس اول آزاده , خانم مقدم که اتفاقا با ایشان همسایه هم بودیم آمد منزل ما.خانم میانسالی بود بسیار خوش رفتار ,فهیم و محترم.پس از تعارفات معمول گفت که امتحانی برگزار میشود برای گزینش دانش آموزان تیزهوش و قرار است دبستان خاصی برای آموزش و رشد استعدادهای درخشان این کودکان تاسیس شود.میخواست آزاده را معرفی کند برای شرکت در این آزمون که قرار بود جمعه همان هفته برگزار شود.

من اصولا اعتقادی به این نگاه و آموزش و جداسازی بچه ها و فشار آوردن به آنها تحت هر عنوانی و به نیتی در سنین کودکی نداشتم و ندارم.به همین دلیل هم آزاده را در دبستان دولتی ثبت نام کردم.کم کم سر وکله ی مدارس غیر انتفاعی در آزادشهر هم پیدا شده بود و گاهی آموزگارانی که مطب می آمدند برای مدارس شان تبلیغ می کردند و تشویق میکردند که آزاده را در آن مدارس نام نویسی نمایم.پولدارهای شهر که اغلب از کسبه و بازاریان بودند و روسای بانکها و پرسنل عالی رتبه ی اداره فرهنگ و سایر ادارت  فرزندانشان را در این مدارس تحصیل می کردند.اغلب آنها را بواسطه کارم می شناختم.متاسفانه نوکیسه هایی بودند که انواع مسایل مذموم را در آنان میتوانستی بیابی.ترجیح میدادم آزاده با بچه های اقشار متوسط پایین و ضعیف همکلاس باشد.ما هم در دبستان دولتی درس خوانده بودیم و نتیجه ی خوبی هم گرفتیم.

از خانم مقدم تشکر کردم و به او گفتم که بنا ندارم آزاده تحت فشار امتحان باشد و اگر هم قبول شود او را ثبت نام نخواهم کرد لذا میتواند کس دیگری را جایگزین او نماید.اما او اصرار داشت که حتما آزاده در آزمون شرکت کند و اضافه کرد که خودش هم در جلسه حضور دارد و میآید و آزاده را میبرد و با خودش بر می گرداند و تحویل من میدهد.علیرغم میل باطنی ام به ناچار پذیرفتم.

روز جمعه صبح آزاده را بیدار کردم و صبحانه خورد.روپوش پوشید و با خانم مقدم رفتند.من مشغول آشپزی شدم و شهرزاد مشغول بازی شد.

حدود ساعت دوازده ظهر در زدند.خانم مقدم آزاده را آورد و به سرعت خداحافظی کرد و رفت.آزاده به محض ورود کفش ها و جوراب هایش را در آورد و مقنعه و روپوش اش را پرت کرد روی مبل هال و ولو شد روی زمین.تعجب کردم و نگران شدم.پرسیدم چه اتفاقی افتاده آزاده جان ؟ آزاده با نارحتی برایم تعریف کرد که سالن خیلی گرم بوده است و همه ی بچه ها تشنه شدند ولی خجالت می کشیدند آب بخواهند.مراقبین چای و شیرینی می خوردند و همه ی بچه ها هوس شیرینی کردند.بعد یکی از بچه ها اجازه گرفته برود بیرون و به او اجازه نداده اند و پس از زمان کوتاهی روی صندلی جیش کرده است و شروع کرده به گریه کردن و به دنبال او همه ی بچه ها شروع کردند به گریه کردن و جلسه به هم ریخته است.بعد برگه ها را جمع کردند و برگشته اند به خانه.

حالم بد شده بود و نمیدانستم چه باید بگویم.سعی کردم آزاده را آرام کنم.دست و رویش را شستم و میز ناهار را چیدم.پس از ناهار آزاده مشغول خنده و بازی با شهرزاد شد.

خصلت خوب کودکی گذر سریع از وقایع است.اما برای من هنوز یادآوری آن روز و ندانم کاری پرسنل آموزشی دردآور است به خصوص که کودکان آماج اشتباه بالغین نادان شده بودند.

/ 1 نظر / 33 بازدید

چه خوب که دوباره پیدا شدید...