فرودگاه کی یف

احساس میکنم توی تله افتاده ایم و هیچ راه نجاتی نداریم.به آسمان ابری و گرفته بالای سرم نگاهی می اندازم و قطرات باران روی صورتم می نشینند.در یک لحظه تمام خستگی و دوندگی یکساله اخیر برای رسیدن به این نقطه به جانم آوار میشود.راننده در کمال خونسردی در عقب ون را بالا میزند و ویلچر مرا به زیر آن هدایت میکند تا از بارانی که حالا شدیدتر شده در امان باشم و در جواب تشکر من به زحمت سری تکان میدهد.نگرانی را در چهره خاتون  می بینم و به او حق میدهم.از نادیا سوال میکنم هفته ای چند بار یرواز به تهران هست و او میگوید که هفته ای یکبار دوشنبه ها.نمیدانم چرا ولی بی اختیار به یاد فیلم سینمایی دوازده سرخیوست کوچک افتادم که بارها تلویزیون آن را نمایش داده است.به خاتون میگویم مثل این که توی جزیره ی دور افتاده ای گیر کرده ایم که تنها راه ارتباط اش با دنیای خارج یک قایق یستی است که آن هم فقط هفته ای یکبار  میآید.خاتون لبخند تلخی میزند و چیزی نمی گوید.نادیا میگوید من متوجه نشدم منظور شما را ولی نگران نباشید.ما نمیدانستیم وضع شما را.با بی حوصله گی توضیح میدهم که دکتر شرایط من را میدانسته و قرار بوده ماشین مخصوص حمل ویلچر بیاید دنبال ما.میگوید که یک ماشین بیشتر برای ویلچر نیست و باید قبلا هماهنگ شود و آن هم خیلی گران است و حالا باید به او فرصت بدهیم تا راهی ییدا کند.میگویم تنها راه ما همان راه حل سنتی است.میگوید و آن چیست؟میگویم نیروی انسانی!چهارتا مرد جوان قوی که مرا با ویلچر بلند کنند و داخل ون بگذارند! با تعجب میگوید چهار نفر؟میگویم بله.میگوید بسیار خوب و حرکت میکند.نادیا مترجم دورگه روس_گرجی ما فارسی را ادبی و با لهجه شیرینی صحبت میکند.به فاصله کوتاهی نادیا به همراه جوانان غیور اکراینی خندان برمیگردد.خاتون  روحیه خاص خودش را ییدا میکند و رهبری تیم را به عهده میگیرد و جای هر نفر را معلوم میکند و جای مناسب برای گرفتن ویلچر را نشان میدهد و نادیا برایشان ترجمه میکند.یک,دو و سه , مرا نشسته بر ویلچر مثل ملکه ی سلسله ای  منقرض شده داخل ون میگذارند.همگی نفسی به راحتی میکشیم.ون حرکت میکند و حالا میتوان از ورای مه ردیف درختان دو سوی اتوبان منتهی به شهر را دید.دستم را به سمت خاتون دراز میکنم ,دستم را میگیرد و انگشتان مان در هم گره میخورند و هر دو لبخند میزنیم.نادیا مییرسد چیزی شده خانم ها؟میگویم خیر! میگوید آیا ادای مرا در میآورید ؟ میگویم بله ! و سه تایی شروع میکنیم به خندیدن.راننده از آینه جلو با تعجب نگاهی به ما میندازد و به راندن ادامه میدهد.گوشی موبایل ام را روشن می کنم و برای آذین مینویسم :ما به سلامت رسیدیم.نگران نباشید.همه چی خوبه!

/ 0 نظر / 25 بازدید