نوستالژی

18 فروردین 1397

نوستالژی

سالهای زیادی از آن دوران گذشته است , اما علیرغم گذشت نزدیک به پنجاه سال خاطرات آن زمان شفاف و درخشان با جزییات کامل در مقابل چشمانم جان می گیرند.تو گویی همین دیروز واقع شده اند.انگار از روزنی سرک کشیده ام و داخل اتاقی را تماشا می کنم.

اتاق خواب ما در منزل یوسف آباد طبقه ی دوم بود.در واقع اتاق خواب ما یعنی اتاق من , آذین , مامان و بابا.با توجه به اینکه بابا فقط چند روز در کل ماه را تهران بود , اغلب اوقات من و آذین با مامان تنها بودیم.

خانه دو طبقه بود.طبقه اول شامل اتاق نشیمن آفتاب گیر که محل استقرار خانم جان , مادر بزرگ پدری مان بود , هال , اتاق پذیرایی که آن زمان به آن می گفتند مهمانخانه و آشپزخانه که با دری به حیاطی کوچکی راه داشت که به آنجا حیاط خلوت گفته میشد.

پلکانی مارپیچ از هال به طبقه ی دوم منتهی میشد که شامل ورودی وسیع , حمام , سه اتاق خواب و یک اتاقک کوچک دو متر در یک و نیم متری بود که بابا آنجا را به من و آذین داده بود و ما اسم آنجا را گذاشته بودیم اتاق بچه گانه.محل اختصاصی ما.یک اتاق خواب متعلق به خانم جان و عمه ی کوچک ما بانو بود و دیگری مال عمو کوچول , عموی کوچکتر ما بود.عموی بزرگ که به او عمو ریش هم می گفتیم , چون ریش پروفسوری گذاشته بود اغلب شب ها دیر وقت می آمد و در مهمانخانه می خوابید.

پس از قهر خانم جان و نقل مکان او و عموها و عمه ما ماندیم و مامان و یک خانه ی بزرگ خالی و کج خلقی های گاه و بی گاه بابا به علت رفتن مادرش که عاشقانه او را دوست میداشت.

جالب این بود که حتا پس از رفتن آنها نظام زندگی ما تغییری نکرد.اتاق های آنها در بسته و بلا استفاده ماند و کماکان ما در اتاق خواب خودمان می خوابیدیم.در طول روز هم در اغلب در هال بودیم و به ندرت از اتاق نشیمن استفاده می کردیم.

یک روز مامان ما را برد حسن آباد و برای ما دو تخت خواب فنری خرید که آن زمان تازه به بازار آمده بود.تخت خواب های فلزی به رنگ نقره ای که الان فکر می کنم به استیل شبیه بودند.من و آذین از طرفی خوشحال بودیم و از طرفی عادت کرده بودیم بغل مامان بخوابیم و دوری از او برایمان سخت بود.بالاخره قرار شد تخت ها را به هم بچسبانیم و مامان مثل سابق وسط ما بخوابد.شب که میشد مامان وسط ما می خوابید و دستهایش را می گشود, من و آذین از دو طرف می چسبیدیم به او و سرهای کوچک مان را می گذاشتیم روی سینه اش و او قصه های هزار و یک شب را برایمان میخواند.قصه ی سند باد بحری , دلیله محتاله , جوذر و برادران مغربی و ....و یک جایی خواب ما را می ربود.....

خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود.آرام از ایوان وارد سالن شدم.تینا پرستار مامان آهسته گفت خانم دکتر آذین آمدند پیش مادر بزرگ.به درگاه اتاق که رسیدم مامان در خواب بود و آذین کنارش سمت راست چسبیده بود به او و سرش را گذاشته بود روی سینه مامان و دستش را حلقه کرده بود دور بازوی مامان و به خواب رفته بود.اشک هایم بی اختیار فرو می ریختند وقدرت هر گونه حرکتی از من سلب شده بود.انگار آلبوم عکسهای قدیمی را ورق میزدم و ناگاه عکسی در مقابل دیده گانم جان گرفته بود.برگشتم به سمت تینا که پشت سرم ایستاده بود و اشاره کردم که مرا ببرد به اتاق خودم.

/ 1 نظر / 91 بازدید