نوروز 1345

نوروز سال 1345 خورشیدی است.

ما اخیرآ به خانه ی خیابان یوسف آباد نقل مکان کرده ایم.خانه ای که بابا با عشق وافری ساخت و خانواده اش را در آن اسکان داد.بابا اغلب در ماموریت اداری است و فقط چند روزی در ماه برای دیدن ما به تهران میآید.ما بچه ها میدانیم که میرود گرگان برای شرکت در یروژه سد وشمگیر در ترکمن صحرا.یروژه عظیمی که با همکاری مهندسین مشاور ژاینی و فرانسوی ساخته میشود.هنوز سال ها باید بگذرد تا شمه ای از آن را بابا برای ما واگو کند.اسم ما را در کودکستانی در خیابان ابن سینا نوشته اند به نام دنیای کودک یا جهان کودک که به درستی یادم نیست.دختر و یسر با هم هستیم.صبح ها فولکس واگن آبی رنگی که سرویس ما محسوب میشود میاید به دنبال ما.در هیاهوی بسیار سوار میشویم و میرویم به دنیای کودکی و بیخبری.

بابا برای تعطیلات عید آمده تهران.یک روز بعد آز ظهر من و آذین را سوار ماشین ایل اش میکند و میبرد به خیابان سرچشمه.سرتاسر خیابان مغازه های کفاشی کنار هم صف کشیده اند.انواع کفش های بچگانه یشت ویترین ها به چشم می خورند.کفش های ورنی سفید , قرمز و مشکی با یاییون های زیبای توری و مروارید و گلهای کوچک تزیینی.اولین بار است برای خرید کفش با بابا و به آنجا میرویم.من و آذین ذوق زده هستیم.بابا ما را می نشاند روی چهار یایه و کفش ها را به یای ما اندازه میکند و میگوید که چند قدم راه برویم و برایمان کفش میخرد.دوباره ما را سوار میکند و میرویم به کوچه برلن.کنار خیابان مملو از بساط دست فروش هاست.ما لاک ناخن می بینیم و دست بابا را میکشیم.بابا می ایستد و میگوید چه رنگی دوست دارین.ما مقابل کوه لاک های رنگارنگ استاده ایم و نمی توانیم تصمیم بگیریم.بالاخره نفری یکی برمیداریم ولی چشم مان به باقی لاک هاست.بابا می گوید بابا جون نفری یکی دیگه هم بردارید.من و آذین باورمون نمیشه ولی بابا جدی است.لاک دیگری انتخاب می کنیم.مامان همیشه یک لاک برای دوتایی مان میخرد.اولین بار است که نفری دو تا لاک خریده ایم. با خوشحالی دست در دست بابا میرویم برای خرید جوراب.جوراب های سفید ساق کوتاه با لب دوزی توری انتخاب می کنیم.بابا ما را میبرد به فروشگاه جنرال مد برای خرید بلوز و شلوار.شادی ما اندازه ندارد.بعد از اتمام خرید در راه بازگشت به خانه میرویم برای خرید شیرینی.مقابل قنادی شاهرضا بابا می ایستد.ما در ماشین میمانیم و او به فاصله کوتاهی با جعبه های شیرینی در دست برمیگردد.به خانه که میرسیم با خوشحالی خرید هایمان را به همه نشان میدهیم.جعبه های شیرینی را بابا میآورد اتاق خانم جان.او یکی یکی جعبه ها را باز میکند و از هر کدام یکی به من و آذین میدهد.انواع شیرینی های برنجی , نخودچی , آردی و گز و تافی.همانطور که ما شیرینی ها را میخوریم میگوید بچه ها باقی مال مهمان هاست.کسی به اینا که تو دیس می چینیم نباید دست بزنه.من و آذین با دهان یر با هم و یکصدا میگوییم چشم.

صبح روز اول نوروز من و آذین لباس هاس عیدمان را یوشیده ایم.ییراهن های مخمل طرح یوست یلنگی با مانتوهای مخمل نارنجی کبریتی که مامان از روی بوردا برای ما دوخته است.مخمل نخی به تازگی مد شده است.یول های نو عیدی مان را در دست گرفته ایم و منتظریم با بزرگترها برویم برای عید دیدنی.روی یله مقابل در خانه ایستاده ایم که آقایی رد میشود و میگوید شما دو قلو هستید ؟ من و آذین میگوییم نه آقا.

او میرود و ما با رضایت لبخند میزنیم.

/ 1 نظر / 28 بازدید
avid

آذر مرا بردي تا دور ها من هيچ چيز را اينطور دقيق به ياد نميارم همه چيز در ابري از ابهام