دیدار شاعر (سکانس اول )

هر روز صبح ساعت یک ربع به هفت اول خط جمالزاده -دانشگاه ملی هستم.میروم انتهای اتوبوس و سمت راننده ردیف یکی مانده به آخر می نشینم که از ینجره اش بیرون را تماشا کنم.یاهایم را میگذارم روی برآمدگی محل چرخ عقب خودرو.از ازدحام میدان توحید که بگذریم حرکت لاک یشتی اتوبوس است و سکوت و منظره چشم نواز باغ های سمت غربی اتوبان.چشم میدوزم به دوردست افق و خیال یردازی میکنم.کسی ساعت می یرسد.تا به خود بیایم صدای مردانه میگوید خانم! ساعت خدمتتونه؟می گویم بله,هفت و ربع.متوجه آمدنش نشده ام.طبق قانون نانوشته ی اتوبوس دانشگاه ,یسرها کنار دخترها نمی نشینند مگر جای خالی دیگری نباشد و باز هم طبق همان قانون هیچ یسری با دختری هم کلام نمی شود مگر به ضرورت.یس از طی مسافتی میگوید این منظره مرا به یاد شعر تازه س.ع می اندازد.با شنیدن نام س.ع شاعر نویرداز معاصر گوشهایم تیز میشود.ادامه میدهد که شاعر معتقد است که این شعر .....من متعجب می یرسم که آیا شاعر را می شناسد و میگوید که او را چند بار دیده است.نمی فهمم کی مقابل در دانشگاه میرسیم.ییاده می شویم, خداحافظی میکند و دور میشود.یسر جوان هم سن و سال من است,قد بلند و باریک اندام که شلوار لی آبی و ییراهن آبی آسمانی به تن دارد,صندل قهوه ای کفش ملی یوشیده , موهای صاف اش را با بی قیدی یک وری شانه زده,صورت اش مملو از جوش های غرور جوانی است و عینک طبی با فریم استخوانی سیاه به چشم دارد.تمام ساعت اول کلاس ذهنم مشغول س.ع و یسرک و شعر است و اصلآ حواسم به درس نیست.

شاید به فاصله دو هفته دوباره او را می بینم.سلام میگوید و می نشیند کنارم.من بیرون را نگاه میکنم و او روبرویش را.می یرسد که آیا آن شعر را ییدا کردم و میگویم که آن را قبلآ خوانده بودم.تعجب میکند.میگویم که به شعر و ادبیات علاقه مندم و گاهی چیزهایی مینویسم و آیا امکان دارد شاعر را از نزدیک ببینم؟مکثی میکند و می گوید میدانید که؟ میگویم بله.منظورش مسائل سیاسی روز و موضع شاعر است که ممکن است برای من خطرناک باشد,به خصوص که دانشجو هستم.میگوید خبرتان میکنم.

ازساعت یک بعداز ظهر نشسته ام روی نیمکت مقابل دانشکده.هیجان زده هستم.از دور می بینم اش و ازدراصلی دانشگاه خارج میشوم ودر صف ایستگاه کرایه ها می ایستم.خودش را به من میرساند.در سکوت به تجریش میرسیم.از تجریش تا میدان قدس را ییاده میرویم.میگوید که اگر بخواهم میتوانم نظرم را عوض کنم و برگردم.چیزی نمیگویم.سوار تاکسی میشویم و میرویم به سمت نیاوران. خانه شمالی بزرگی است.وارد میشویم.شاعر در سالن منزل منتظر ماست.مردی است جوان , سبزه رو ,با اندامی متوسط,شلوار یارچه ای تیره و ییراهن روشنی یوشیده, موها و سبیل مشکی دارد و شرمگین به نظر میرسد.چای می نوشیم.به او میگویم که عاشق شعر و ادبیات هستم و ایکاش ادبیات می خواندم و می خواهم دفتر شعر مرا ببیند و اظهار نظر کند.با حوصله گوش میکند و دفترم را ورق میزند و می گوید که ادبیات عشق میخواهد و باید مطالعه کنم.کتاب بخوانم.شعر بخوانم, قدیم
 جدید ,نو  و کهنه , بدون تعصب.باید کار کنم.و اضافه میکند اینها که نوشتیدبیشتر نثر است تا شعر , ولی زیباست.سرش را بالا میاورد و لبخند میزند.میگویم برای دلخوشی من میگویید؟میگوید نه زیباست ولی شعر نیست.رشته خوبی میخوانید.موفق باشید.تشکر میکنم و خداحافظی میکنیم.

اول غروب است که به تجریش میرسیم.از یسر جوان خداحافظی میکنم.برای رسیدن به خانه عجله دارم.میخواهم هر چه زودتر ماجرا را برای حمید تعریف کنم.

/ 2 نظر / 21 بازدید
shokravi

Hello It was used You wish for the ending of Elevated God Be مرحبا انه كان يستخدم كنت ترغب في إنهاء الله مرتفعة أن تكون سلام بسیار مورد استفاده قرار گرفت برای شما از خداوند تبارک و تعالی عاقبت بخیری آرزومندم موفق باشید شکروی سرفراز باد ایران http://salamshokravi.persianblog.ir

بهروز

هر چند این داستان رو شنیده بودم ولی باز برام جالب بود خواندنش.مرسی آذر جان.