شب یلدا

15 فروردین 1397

شب یلدا

شاید برای شما هم پیش آمده باشد که بی هیچ پیش درآمدی در یک آن به نتیجه ای رسیده اید که با سالها تحقیق و بررسی امکان پذیر نبوده است.مثل این که سیر رخدادها و اطلاعاتی که ذره ذره در پستوهای ذهن شما پنهان شده اند و یا ناخودآگاه آنها را پس زده اید دست به دست هم می دهند , از ورای پرده ها ی مه آلود کتمان و فراموشی و تردید سر برمی دارند و شفاف و صریح مثل خورشیدی که از پس ابرهای تیره پا به پهنه ی آسمان میگذارد با زبان دل شما و در یک جمله یا یک واژه قطعنامه ای کاربردی صادرمی کنند که بتدریج یخ واپس گرایی و حفظ وضع موجود به هر قیمتی را ذوب می کند و آرزوی بنای آینده ای متفاوت در ذهن شما نطفه می بندد.

پس از اتفاق ناگوار شکستگی بازوی دست راستم در یکی از روزهای اوایل تعطیلات نوروز 74و اقامت چند ماهه در تهران , تیر ماه همان سال من و دخترها برگشتیم گنبد کاووس.حمید هنوز چند ماهی کار داشت تا پس از اتمام دوره ی دستیاری برگردد پیش ما و به عنوان چشم پزشک دوره ی تعهد خدمت را آغاز کند.

دوران تلخی را میگذراندم.احساس ناتوانی , تنهایی و تک افتادگی می کردم.هیچ کس نتوانسته بود همراه ما به شهرستان بیآید.عذرا خواهرخوانده ام در انتظار تولد فرزند دوم اش بود و مسئولیت خانواده اش هم مزید بر علت.آذین با دو بچه ی کوچک و همکاری با همسرش در اداره ی امور داروخانه ی شبانه روزی اش فرصت سرخاراندن هم نداشت.حمید ما را گذاشت گنبدکاووس وبلافاصله برگشت تهران.یکی از دوستانم همت کرد و خانمی را معرفی کرد تا عصرها بیآید پیش ما و صبح ها هم پرستار شهرزاد طبق روال قبلی اش با ما بود.به سختی راه می رفتم وتعادل خوبی نداشتم.از عصا استفاده میکردم ولی ترس از افتادن با من بود.

در آن دوران غم انگیز خاتون دوست دوره مدرسه ام چند روزی پیش ما آمد.آمدن او و حضور گرم و فعال اش در کنار ما مثل هوایی تازه روح پرور و دلگشا بود.فضای خانه شاد شده بود و خبری از کسالت و اندوه نبود.

بالاخره آن روزها هم گذشتند.خاتون برگشت تهران و حمید برگشت گنبدکاووس و شروع به کار کرد.

من سعی میکردم از گذشته حرفی نگویم.یک روز که دخترها در حیاط مشغول بازی بودند به او گفتم که متاسفانه دوره ی زندگی عاشقانه ی ما به اتمام رسیده ست ولی دلیلی ندارد که نتوانیم همزیستی خوبی داشته باشیم.هنوز خیلی چیزها هست که ما را به هم پیوند می دهد.مهمترین اش فرزندان مشترک ما که نیازمند کانون خانواده هستند.او طبق معمول در سکوت گوش کرد و چیزی نگفت.

هفته ی آخر پاییز فاطی دوست مهربانم زنگ زد و دعوت کرد برای شب یلدا.خواهرزاده هایش صفورا و سپیده از شاهرود آمده بودند و به دخترها خوش می گذشت.منزل شان طبقه ی دوم بود و رفتن من منتفی بود.آن سال شب یلدا پنج شنبه بود.بچه ها با خوشحالی رفتند.

مطب حمید عصر پنج شنبه ها تعطیل بود واو هم منزل بود.مدتها بود با هم تنها نشده بودیم.آجیل شب یلدا , ظرف هندوانه و انار دانه کرده و شیرینی را تک تک و با احتیاط آوردم و روی میز گرد هال چیدم.چای دم کردم و سینی استکان ها را روی کابینت آماده کردم.تلویزیون را روشن کردم و نشستم روی مبل مقابل آن.حمید در سالن رفت و آمد می کرد و با کاغذهایش مشغول بود.گفتم حمید چای دم کشیده لطفا بریز و بیآور.رفت آشپزخانه و با سینی چای برگشت.استکان مرا روی میز کنار مبل گذاشت و با سینی چای برگشت به سالن.گفتم مگر اینجا چای نمیخوری؟ گفت باید به کارهایم برسم.

در حال مزمزه کردن چای یک لحظه احساس کردم که انگار چراغی در ذهنم روشن شد و به این نکته رسیدم که همه چیز برای همیشه بین ما پایان یافته است.همه چیز و برای همیشه.

/ 0 نظر / 61 بازدید