ساندرا 11

روزها به سرعت سیری میشوند و ما کودکی را یشت سر گذاشته , وارد دوره ی شگفت انگیز نو جوانی میشویم.ما , منظورم من , آذین و فرزانه دختر عمه ی محبوب و یگانه مان است.دوره ی گذار از ایام خوش و بیخبری کودکی به دوره تعهدات و مسولیت های  بزرگسالی .هجرت از دنیای قصه های سحر انگیز و جادویی به روزگار ملموس , خشک و جدی زندگی واقعی انسان بالغ.

در این اثنا , دوره یر التهاب بلوغ را از سر میگذرانیم.خون داغ نوجوانی به سرعت جنون آمیزی در رگهایمان می دود.توفان هورمونی خلق متغیری را برایمان رقم میزند.مصداق آن  شعریم که میگوید : هر لحظه به رنگی بت عیار درآید.سرشار از انرژی و شور و شیدایی به استقبال زندگی میرویم.

سال 52-53 خورشیدی است.کم کم مامان و عمه فری به ما یعنی ما سه تا دخترها اجازه می دهند گاهی برای خرید وسایل شخصی و تماشای مغازه ها با هم بیرون برویم.

فروشگاه فرزانه در حاشیه ی خیابان قصرالدشت , مجاور منزل خانم جان مادر بزرگ مان , کعبه آمال ماست.مغازه ای دو در با ویترینی جذاب و مملو از اجناس لوکس تزیینی , وسایل آرایش , انواع زینت آلات بدلی , سیسمونی کودک , البسه زیر زنانه , اسباب بازی های خارجی کوکی و باتری دار و عروسک های فرنگی , گل های مصنوعی و خیلی چیزهای دیگر.ما زمان زیادی را صرف تماشای ویترین آن می کنیم.به هر بهانه ای که بیرون میرویم بالاخره از مقابل آنجا رد میشویم و هر بار یک جیزی توجه ما را به خود جلب میکند.اجناس فروشگاه اغلب خارجی و گران قیمت هستند و در حد جیب ما نیستند.گاهی اوقات به ندرت خرید کوچکی میکنیم.مثلا یک بار انگشتر خریدیم.انگشترهای یلاستیک فشرده ی رنگی که حاوی گل خشک شده در داخل شان بودند و مد روز محسوب میشدند.همان جا بود که اولین کرست هایمان را خریدیم.کرست های سفید ظریف با توردوزی و یاییونی کوچک .فکر خریدن سینه بند و بستن آن ما را به هیجان می آورد و قسمتی از قصه ی بزرگ شدن را تشکیل میداد.ابراز هویت جنسی که ناخودآگاه ما را مجذوب میکرد.

ما ,هر سه تایمان به آرایش علاقه داشتیم.مامان اهل آرایش نبود.یک رژلب صورتی داشت که بندرت در مهمانی یا عروسی استفاده میکرد.اغلب من و آذین یواشکی با آن برای عروسک هایمان ماتیک میزدیم و بالاخره آن را می شکستیم و آن را سر جایش میگذاشتیم.مدتها طول میکشید تا مامان برود سر وقت آن و دست مان رو شود.

عمه فری آرایش میکرد و لوازم آرایش خوب خارجی داشت که اغلب آنها را در یخچال نگهدرای میکرد ولی ما جرآت نمی کردیم به آنها دست بزنیم.

مدتی بود که فکر خریدن و داشتن رژلب ما را رها نمیکرد.میدانستیم که این کار برای ما ممنوع است و جرآت ابراز آن را به مادرهایمان نداشتیم.ولی وسوسه ی آن بیش از حد تحمل ما بود و با هر بار رفتن به فروشگاه و دیدن ردیف رژلب ها بیشتر و بیشتر میشد.بالاخره یک روز با تحریک و تشویق من که عنصر یاغی مجموعه محسوب میشدم سه تایی به هدف خریدن یک رژلب اشتراکی با روی هم گذاشتن یول توجیبی مان راهی شدیم.

هرگز شور و اشتیاق و التهاب آن روز را فراموش نمی کنم.ما فکر میکردیم همه از راز ما با خبرند و دلهره داشتیم.وارد فروشگاه شدیم.از فروشنده که مرد میانسال چاقی بود خجالت میکشدیم.مقابل ویترین وسایل آرایش ایستادیم و مشغول بررسی رژلب هایی شدیم که برای تست ردیف کنار هم چیده شده بودند.بالاخره یک رژلب شکلاتی رنگ انتخاب کردیم.ساندرا 11 .

رژلبی برای سه نفرمان.رژلبی که بعدها گاهی رژ گونه و سایه چشم هم میشد.رژلبی برای همیشه , نشانی از یکدلی و همدلی و همرازی ما دخترها.یواشکی ما که دنیای ما را رنگ و بویی تازه میداد.ساندرا 11 .

/ 0 نظر / 35 بازدید