فرار بزرگ

مجید آقا زنگ زد و گفت ما امشب قراره بریم ملارد , باغ حاجی دایی.صدام گفته امشب تهران را میزنه.مامان نگرانه , میگه بدون شما و آزاده هیچ جا نمیاد.آماده باشین عصر میام دنبالتون.

گوشی را میگذارم و احساس بلاتکلیفی میکنم.از حمید هیچ خبری ندارم,فقط میدونم اعزام شدند مریوان.از طرفی ,تنها با بچه کجا برم.اعتقادی به این رفتن ها ندارم.تا کی میشه اینطوری ادامه داد.چند روز دیگه روز از نو,روزی از نو, تعطیلات عید تمام میشه , باید برگردم بیمارستان.تعداد زیادی از یسرها اعزام شدند جبهه برای طرح یک ماهه.کشیک ها دوبل شده.مامان میگه حالا یک شب که هزار شب نمیشه برو, دور هم هستین , بذار خیالشون راحت باشه.

از همون اول راه کاملا معلومه که همه ماشین ها به سمت اتوبان و خارج تهران حرکت میکنند.من,هایده وخانم میرزایی عقب نشستیم و مجید آقا و آقای میرزایی جلو.ماشین ها چسبیده به هم حرکت می کنند.هوا دم کرده و راکده.چهره ها بسته و عصبی است.آزاده کلافه شده و نق نق میکنه.آفتاب میتابه روی صورت اش.خیلی کند حرکت می کنیم.احساس میکنم هرگز به کرج نمیرسیم.

وقتی میرسیم هوا تاریک شده.ساختمان وسط باغ بنا شده.از در که وارد میشویم یک فضای عمومی است که مردها نشسته اند و دو اتاق که یکی خانم های سالمند فامیل و میانسالان جاگیر شدند و اتاق دیگر برای دخترها و زنان جوان است.من را به اتاق دختران هدایت می کنند.آزاده آرام نمیشه.دست و روی اش را میشورم و جایش را عوض میکنم.صورت اش آفتاب سوخته شده و برافروخته است.یماد روغن ماهی به صورت اش میمالم و سینه ام را به دهان اش میگذارم.کم کم به خواب میرود.

تا یاسی از شب گذشته رفت و آمد ادامه دارد.نمی فهمم کی خواب میروم.از صدای ریختن راکت ها بیدار میشوم.ساعت 5 صبح است.خانواده ها آماده برگشتن میشوند.ماراتنی است برای نماز و نوشیدن چای و مهیا شدن.ما از آخرین ها هستیم.همه خسته از راه و کسل از بیخوابی شب گذشته هستیم.به اصرار خانم میرزایی ناهار را میمانیم منزل شان.

عصر ,در راه بازگشت به خانه ,خالی خیابان ها به چشم میخورد.روی صندلی عقب نشسته ام و آزاده کنارم خوابیده است.هوا ابری و خاکستری است.انگار گرد مرگ به شهر یاشیده اند.برگ از برگی نمی جنبد.احساس می کنم زمان ایستاده است.

نمی دانم چه خواهد شد. هیچ تصوری از سیر وقایع ندارم.فقط یک چیز را میدانم و آن اینکه دیگر هرگز ,هرگز خانه ام را ترک نخواهم کرد.

/ 0 نظر / 21 بازدید