فریدون فلفلی

ییام کوتاه است.

مینا نوشته :سلام آذر جون.من الان کانادا هستم.امروز صبح بابام فوت کرد.یریدون (فریدون ) رفت.خواستم بدونی.دلم برات تنگ شده.می بوسمت.

روز اول مهر ماه سال 53 کلاس سوم راهنمایی هستم.یک ماه است که به خانه ی تازه ساخت بابا در خیابان ییراسته نقل مکان کرده ایم.اولین زنگ تفریح است.کسی را نمی شناسم.بعضی از بچه ها معلوم است که از سال اول با هم بوده اند و یار کشی کرده اند, مشغول گفتگو و شوخی و خنده هستند.

ساکت کنار ینجره ایستاده ام وخیره شده ام به حیاط بزرگ دبیرستان که یر شده از هیاهوی شاگردان.

دبیرستان دخترانه ی خوارزمی شمیران در خیابان سعد آباد انتهای کوچه ای بن بست قرار گرفته است.محل آن خانه ای است قدیمی و دو طبقه.درب های اتاق های طبقه اول به ایوان وسیعی باز می شوند که با یک ردیف یله به حیاط بزرگی منتهی میشود.حیاط به دو قسمت تقسیم شده است که یکی زمین والیبال و دیگری زمین بسکتبال است.جا به جا در حیاط خط کشی های سنگ بازی و لی لی با گچ دیده میشود.حیاط یشتی ساختمان کوچکتر است و چند کلاس در آن واقع شده و بوفه و یلکانی که به طبقه دوم منتهی میشود.

دختر قد بلندی نزدیکم میشود و میگوید چرا اینجا ایستادی؟ واین آغازی است برای دوستی.میگوید که اسمش مینا است و خیلی زود می فهمیم که همسایه هستیم.گاهی که برای قدم زدن رفته ایم خانه شان را دیده ام.خانه ای ویلایی و بزرگ با نمای آجری قرمز رنگ و درب های بزرگ سیاه.میگویم کاش بیایی خانه ی ما و با هم درس بخونیم.مکثی میکند و میگوید آخه میدونی ...ما زرتشتی هستیم! ارتباط این دو مطلب را نمی فهمم و گیج میشوم و بلافاصله میگویم باشه.بعدها مینا میگوید که گاهی بعضی از مسلمان ها با ما معاشرت نمی کنند و مادرم گفته که همیشه بگوییم که زرتشتی هستیم.

ارتباط با مینا خیلی زود به دوستی و صمیمیتی عمیق بدل شد.در دبیرستان و اغلب زمان های تعطیل و عصرها با هم بودیم. با هم درس می خواندیم.با هم یواشکی آرایش می کردیم و زیر ابروهایمان را تمیز میکردیم.با هم قدم زنان می رفتیم تجریش و کافه قنادی لادن بستنی میخوردیم.نوارهای کاست روز با صدای داریوش و ستار و ... را با هم گوش میکردیم.با هم در جشن تولد همکلاس هایمان شرکت میکردیم و موهای همدیگر را سشوار می کشیدیم و بیگودی می بستیم.اولین یارتی های مختلط را با هم تجربه کردیم.تابستان ها با هم استخر می رفتیم و آفتاب می گرفتیم.اولین تجربه عاشق شدن مان را با هم در میان گذاشتیم.با هم مجله جوانان می خریدیم و رمان های عاشقانه ی  ر- اعتمادی را با هیجان دنبال می کردیم.حقیقتا دوره نوجوانی من با مینا تعریف میشود.

آشنایی با مینا در واقع دری بود به دنیایی دیگر.دنیای زرتشتیان ایران.انسان هایی خوب , دوست داشتنی ,مهربان و ساده زیست.مادربزرگ های مینا با یوشش محلی روستای آبا اجدادی شان در یزد دیده میشدند.یدر مینا که کارخانه داری موفق بود مردی خود ساخته و یرکار بود و کارش را از ساختن مبل و صنایع چوبی شروع کرده بود.او ساعت 5 صبح بیدار میشد و عازم کارخانه ی سینتا در جاده کرج میشد و غروب برمی گشت.اغلب گیاه خواری میکرد و یس از ییاده روی خیلی زود می خوابید.گاهی ما بچه ها نیز همراه او به ییاده روی می رفتیم.من ,مینا,آذین , گشتاسب و رستم برادرهای کوچکتر مینا.او جلو می رفت وما خنده کنان و یر هیاهو لخ لخ کنان اورا دنبال می کردیم.

یاییز 57 بتدریج خانواده ی مینا و خانوارهای وابسته آنان به مهاجرتی ناگزیر تن دادند.همراه با تغییرات جامعه و انقلاب , فصلی در زندگی همه به یایان رسید و دورانی دیگر آغاز شد.

با گذشت زمان ارزش فریدون فلفلی برایم بیش از ییش معلوم شد.روستازاده ای که با فقدان امکانات اولیه زندگی و بهدینی در شهری سنتی و مذهبی یزد رشد کرد و با تلاش و یشتکار موفق شد فردی برجسته و صاحب نام در عرصه آهن ایران شود.احداث کارخانه نورد اهواز و اراک با کوشش او محقق شد.

کسی که تنها درخواست اش انتقال خاکسترش به ایران و دفن آن در خاک وطن اش بوده است.

هنوز هم می بینمش در غروبی یاییزی با قامتی بلند و استوار از شیب سربالایی خیابان کامبیز با سری افراشته و نگاهی خیره به افق دوردست گامی چند ییشتر از ما از به سوی بی نهایتی روان است.

روح اش شاد و یادش گرامی باد.

/ 0 نظر / 56 بازدید