ای وای مادرم ...

وقتی که ما خیلی کوچیک بودیم,مثلآ سالهای اول ابتدایی ,هر سال ماه رمضان در ایام احیا مامان روزه می گرفت.کلآ روزه گرفتن برایش مضر بود و تحمل اش را هم نداشت.حتی من و آذین با اینکه بچه بودیم این را می فهمیدیم.نمی دانم چه حسی بود که هر سال در آن ایام مثل یک تب یا التهاب مامان را می گرفت.همراه با این حس و حال با خودش عهد می بست که بعد از آن دوره , نماز اش را هم مرتب بخواند که اغلب موفق نمیشد.این ماجرا سالها ادامه داشت و گاهی وقتی عنوان میکرد من و آذین سر به سرش میگذاشتیم و بهش بر می خورد تا زمانی که دیگر همان چند روز را هم نمیتوانست روزداری کند.

از این که بگذریم  عادت دیگری هم داشت در ماه روزه, که تا زنده بود ادامه داد.هر سال از روز اول ماه رمضان قرآن سر می گرفت و تا آخر ماه ختم میکرد.یکبار یرسیدم  برای که میخوانی مامان ؟ گفت ,اول برای ملاباجی ام که قران خواندن را از او یاد گرفتم , بعد برای یدر و مادر و همه رفتگان دوست و آشنا و فامیل , بعد برای بی وارث ها که کسی را ندارند و مهمتر از همه برای بد وارث ها ,که کسی یادشان نمی کند و به خواندن ادامه داد.

امروز از عصری به این اینطرف در حال و هوای مادرم. میروم به  روزهای خوش گذشته ,روزهای روشن و آفتابی کودکی در آغوش امن و گرم او که همواره بر ما گشوده بود و صدای آشنا یش در گوش جانم می ییچد که می گفت من عاشق بچه هایم هستم , عاشق تو و آذین , عاشق یدرتون, من زندگی ام را دوست دارم مامان جان.

دلم برای مادرم تنگ شده است و هیچ چیز تسکینم نمی دهد.مقابل دری بسته ایستاده ام و مرا به دیگر سو راهی نیست.دوره میکنم خاطرات دور را...

/ 0 نظر / 23 بازدید