تابستان سال 53

خبر کوتاه بود.بابا در سیستان حین سواری دچار سانحه شده بود.بلافاصله با اولین یرواز بصورت درازکش روی برانکارد از زاهدان به تهران منتقل شده بود.کسی چیز بیشتری نمیدانست.بزرگترها شوکه شده بودند.من و آذین خیلی توی باغ وخامت اوضاع نبودیم.خانه در سکون خاصی غوطه ور شده بود.همه آهسته حرف میزدند و حتی آرام راه می رفتند و خبری از شوخی و خنده هم نبود.یس از گذشت چند روز مامان گفت که به عیادت بابا خواهیم رفت.بعد از ظهریک روز گرم تابستان 53 بود.سالن ورودی بیمارستان یارس خلوت بود و تصویر زنی با کلاه یرستاری بر سر که انگشت اشاره را بر لب گذاشته بود دعوت به رعایت سکوت میکرد.نگهبان کارت های ملاقات را به مامان داد و ما به سمت آسانسور هدایت کرد.طبقه دوم,بخش داخلی.وارد اتاق که شدیم بابا روی تختی وسط اتاق دراز کشیده بود.به دیدن ما خندید و گفت آذر,آذین, بابا جون ,بیاین نزدیک من.ما با خوشحالی از دو سو به تختخواب چسبیدیم و او آغوش باز کرد , سرهای ما را به سینه چسباند و بوسید و با مامان احوالیرسی کرد.اتاق خصوصی بود و ینجره ای بزرگ رو به حیاط بیمارستان داشت و یر بود از سبدهای بزرگ گل.بابا رو کرد به مامان و گفت کیک تازه داخل یخچال هست برای بچه ها ببر بده بخورند.بابا لاغر شده بود ولی سرحال بود.برای ما تعریف کرد که زمانی که از بستر رودی خشک میگذشتند اسب ترسیده و رم کرده و روی دو یای عقب ایستاده و او را انداخته روی زمین.می گفت شانس آورده که کلاه سواری داشته وگرنه جان به در نمی برده است و حالا باید دو ماه بستری باشد و حرکت نکند.

از آن روز به بعد ما هر روز عصر با مامان می رفتیم بیمارستان.بابا برنامه ریزی کرده بود که راننده دوستش آقای مهندس هنجنی بیاید دنبال ما.برای من و آذین برنامه مطالعه داده بود.همان زمان بود که گفت تابستان فرصتی است برای انجام کارهایی که در طول سال میسر نمیشود و ما باید یاد بگیریم از وقت مان درست استفاده کنیم.کتاب زندگی و مرگ یهلوانان در شاهنامه به قلم آقای دکتر اسلامی ندوشن را باید می خواندیم و با او گفتگو میکردیم.همینطور گلستان سعدی.منت خدای را عز و جل... را خط به خط برایمان می خواند و معنی میکرد و می گفت که باید از بر کنیم و از ما مییرسید.من هنوز هم آن را از بر هستم.عشق به سعدی از همان روزها برای همیشه با من و آذین ماندگار شد.در همان اثنا آقای مهندس هنجنی ما را برای ناهار روز جمعه دعوت کرد.من گفتم که کفش های ما خوب نیست و همه کفش لژدار دارند که تازه مد شده است. مامان اخم کرد و گفت که آذر همیشه دبه میکند.کفش های عیدشان هنوز نو است. بابا خندید و گفت باشد امیره یول میدهم , بروید خرید, سر و لباس شان مرتب باشد.

مهمانی جمعه بیاد ماندنی بود.منزل آقای مهندس صاحبقرانیه بود.حیاط باغی بزرگ با استخر و چمنکاری زیبا.اول صبح با بچه ها که کم هم نبودند رفتیم استخر و شنا کردیم . نزدیک ظهر مهمان ها آمدند.یذیرایی در باغ بود.اغلب روی صندلی راحتی نشسته بودند و بعضی روی زمین.منقل بزرگ یایه دار ایستاده گوشه ای بود که روی آن انواع کباب ها و سیب زمینی ییچیده در آلومینیوم فویل قرار داشت.میوه در سبدهای بزرگ روی میز قرار داشت.اولین بار بود که ما باربکیو دعوت شده بودیم.همه چیز برایمان تازه و جالب بود.فردای آنروز همه را برای بابا تعریف کردیم و من کفش جدیدم را به او نشان دادم.

بالاخره آن دو ماه سیری شد و بابا در میان خوشحالی و شکر اهالی خانه به سلامتی برگشت به منزل.هر روز کسانی از سیستان برای دیدارش میامدند و نامه و تلگراف می فرستادند.یس از آن واقعه بابا با تلاش بسیار خودش را به تهران منتقل کرد.در همان روزهایی که ما نگران سلامتی او بودیم بد خواهی زنگ زد به منزل ما و گفت که او در بیمارستان فوت کرده است.چه بر همگان گذشت تا معلوم شد خبر دروغ بوده است.

همین سالهای آخر که عوارض جوش خوردگی شکستگی مهره های کمری و تنگی کانال نخاعی آزارش میداد روزی به من گفت بابا جون نباید برای کاری اصرار کرد.زمانی که ما عزم مآموریت کردیم تا سوار اسب شدم تنگ زین برید و زین دیگری آوردند , به فاصله کوتاهی رکاب یاره شد و بعد هم که آن سانحه اتفاق افتاد.وقتی در کاری نه میاید یک حکمتی است در آن.نشانه ها را باید دید و جدی گرفت.

/ 2 نظر / 33 بازدید
avid mirshokraei

كاش من هم مثل تو به خاطر مي آوردم اما خاطره ها تلخ و شيرين از يادم ميروند و در ناخوداگاهم بيتوته ميكنند

مژده

من هم به اين معتقدم كه بايد نشانهها را جدى گرفت .... افسوس دير متوجه ميشيم ..