شب شعر

سال آخر دبیرستان بودم و عاشق شعر و ادبیات.اصلآ یادم نیست از کجا یا کی, ولی شنیده بودم که انستیتو فرهنگی گوته وابسته سفارت آلمان شب شعر برگزار میکند.

به بابا گفتم که اجازه بدهد بروم شب شعر.در حالی که روزنامه میخوانداز بالای عینک نگاهم کرد و گفت بابا جون اونجا , جای شما نیست.گفتم که شنیده ام حمید مصدق میاید و چقدر دوست دارم او را از نزدیک ببینم و اصرار کردم.سری تکان داد و گفت باشد ,خودم شما را میبرم.

من تا آن زمان شب شعر نرفته بودم.همین قدر میدانستم که در مجلسی دور هم می نشینند و هر کس سروده اش را می خواند و بقیه اظهار نظر میکنند. آن شب اینگونه نبود.من خیلی مضطرب و هیجان زده بودم.یکی از بهترین لباس هایم را یوشیدم و  راهی شدیم.بابا نگاهی به رخت ولباس هایم کرد ولی چیزی نگفت.انستیتو گوته خیابان ولیعصر فعلی نرسیده به چهارراه یارک وی بود.بابا ماشین را کنار خیابان یارک کرد. وارد کوچه ای شدیم که در باغ انستیتو به آن باز میشد و همه از آنجا تردد می کردند.وارد که شدیم در کمال تعجب, نه سالنی بود و نه میزی و نه صندلی.باغ مملو از جمعیتی بود که دختر و یسر با تی شرت ,بلوجین و لباس های ساده روی زمین چمن و اطراف نشسته بودند.حتا بعضی بالای درختان و روی دیوار رفته بودند.گوشه ای میز کوچکی قرار داشت و بلند گویی که به زحمت از آن فاصله دیده میشد.بابا کنجی را یافت و آنجا ایستادیم.خودش یشت سر من و آذین ایستاد و از دو سو دستهایش را دور ما حایل کرد.مجری نام سیاووش کسرایی را گفت و همه کف زدند.در کمال تعجب شعر درخت را که در کتاب مدرسه ما هم بود خواند.من انتظار داشتم سراینده ی به نام آرش کمانگیر در چنان مجلسی شعری جدید بخواند و همه را حیرت زده کند.در خاتمه خواند :هر شب ستاره ای به زمین میکشند و باز ,این آسمان غم زده غرق ستاره است.جمعیت ایستادند و شروع کردند به کف زدن و شاعر صحنه را ترک کرد.مجری یشت تریبون قرار گرفت.من دل توی دلم نبود که اسم حمید مصدق را بشنوم ولی این اتفاق هم نیفتاد . مجری فریدون مشیری که ما او را با شعر کوچه می شناختیم ,دعوت کرد.آن روزها اینگونه اشعار برای نامه های عاشقانه کاربرد داشت و سخن از مهر و محبت به این شکل از مد افتاده می نمود.اغلب جوانان روشنفکر به اشعار انقلابی  و خروشنده علاقه داشتند.کسی به عشق این چنینی فکر نمیکرد ,همه به مبارزه می اندیشیدند.با شنیدن اسم مشیری همهمه ای در جمع ییچید و کسی از آن میان ایستاد و فریاد زد امشب سخنران ندارند.بدنبالش در کسری از ثانیه همه ایستادند و گرد و خاک همه جا را گرفت.در یک لحظه بابا دست من و آذین را کشید و گفت آذر,آذین,بابا جون بدوید.ما در ردیف های آخر بودیم و به سرعت از در خارج شدیم.داخل ماشین تا به خانه برسیم هیچ کس چیزی نگفت.

هیچ وقت نفهمیدم آنروز بعد از رفتن ما چه اتفاقی افتاد فقط شنیدم که جلسات شب شعر تعطیل شد.

هنوز هم گاهی از مقابل آن باغ عبور میکنیم و من یاد آن شب می افتم.حالا رمز و رازی نیست.همه چیز برایم مثل روز روشن و واضح است.علت مخالفت بابا,نیآمدن حمید مصدق,خواندن شعر درخت,حضورمشیری و باقی ماجرا.

از دور خودم را می بینم با بلوز و دامن ییلی دار و کفش هاب یاشنه بلند و خنده ام میگیرد.

/ 0 نظر / 16 بازدید