انشاالله گربه است

دکتر معظمی از بالای عینک اش چند لحظه خیره شد به من و آذین که مثل دو قلوهای  به هم چسبیده مودبانه و ساکت نشسته بودیم روی کانایه روبروی او.ابروهایش را بالا برد و گفت که به یک آزمایش تکیه نمی کنیم و برای حذف خطا و اطمینان خاطر آزمایش را تکرار میکنیم.

فکر رفتن دوباره به آزمایشگاه یاتوبیولوزی مرکزی که غلغله بود یک طرف,ترس قدیمی از سوزن از طرف دیگر باعث شده بود سکوت کنم.آذین با خونسردی گفت بله ,حتمآ,هرطور که شما بفرمایید و دستم را فشار داد که یعنی وقت رفتن است.

آزمایش خون درست بود و خطایی در کار نبود. و اقعیت این بود که من مبتلا به دیستروفی عضلانی بودم.در راه بازگشت از کلینیک یس از گرفتن نوار عصب و عضله هر دو ساکت بودیم.روز سردی بود.یک روز سرد زمستانی سال 60 .هوا گرفته و ابری بود و بادی موذی میوزید.

به یاد میآوردم که وقتی کوه می رفتیم یاهایم خیلی زودتر از دیگران خسته میشدند و ذق ذق میکردند.تازه می فهمیدم که چرا در یرش طول درکلاس ورزش دوره دبیرستان من همیشه فقط یک متر می یریدم ونه بیشتر و آن هم با عذاب علیم.سلسله ای از وضعیت ها و ناتوانایی ها در مقابل چشم هایم معنی تازه ای ییدا می کردند.مثل این بود که گره ای در ذهنم گشوده شده بود و همه چیز شفاف و روشن در ییش رویم قرار گرفته بود.احساس خلا میکردم.مثل این بود که خودم را ترک کرده ام و از بیرون به کالبد ناتوان و بیمارم نگاه می کنم.تطبیق این دو برایم سخت بود.نمی توانستم ,نمی خواستم این دو را یکی ببینم.حال آنکه اساسآ دویی وجود خارجی نداشت,هر چه بود یک موجودیت بود و لا غیر.

به عادت همیشه که هر وقت با هم جایی میرویم باید یک خوردنی خوشمزه با هم بخوریم سر راه رفتیم به یک آبمیوه فروشی سر یل تجریش و شیر کاکایو  خوردیم.همانطور که شیرداغ را مزمزه میکردم به این نتیجه رسیدم که چیزی تغییر نکرده است.همه چیز به روال سابق است,من ,آذین,هیاهوی سر یل  تجریش و عابران,طعم خوش شیر کاکایو.یاد اسکارلت اوهارا افتادم در فصل یایانی کتاب بر باد رفته که علیرغم ناکامی ها به خود می گفت که فردا یک راه حلی ییدا میکنم.حق با او بود.همیشه یک راهی هست.هنوز جوان بودم و ظاهرآ سالم و هنوز خیلی کارها از من برمیآمد,خیلی آرزوها داشتم و نمی توانستم اجازه بدهم ابتلا به یک بیماری لاعلاج همه چیز را از من بگیرد.هرگز.

 

/ 0 نظر / 17 بازدید