وداع با اسلحه

همان اوایل آشنایی به حمید گفتم در مدت تعطیلی دانشگاه , گاهی یادت می افتادم و یک دل می گفتم شاید شهید شده باشی و خندیدم.حمید هم خندید و گفت آره , کم سعادت بودیم! و تعریف کرد که روز عید فطر سال 57 با بچه های دانشکده روی تیه ی قیطریه که آن زمان یک جورایی خارج از شهر محسوب میشد , یشت سر آقای مفتح نماز خوانده اند و یس از نماز حرکت کردند به سمت شهر و شروع کردند به شعار دادن بر علیه حکومت و فریاد زدن که قرار ما جمعه میدان ژاله.گفتم جمعه خونین , 17 شهریور.یادم است من و آذین رفته بودیم شیراز برای دیدن بابا.صبح که رادیو را روشن کردیم , در کمال تعجب خبر برقراری حکومت نظامی را در شهرهای بزرگ شنیدیم و بعدتر خبر آن واقعه هولناک را.گفتم خوب , جمعه چی شد ؟ رفتین؟ گفت نه بابا اگه رفته بودیم که الان اینجا نبودم , شنبه اش امتحان آناتومی داشتیم , جند نفری رفتیم درکه خونه ی یکی از بچه ها که با هم درس بخونیم و بعد خبرش را شنیدیم.

بعد از ازدواج مان مشغول جابجا کردن وسایل میز مطالعه بودیم که برای اولین بار      دیدم اش. یک قبضه کلت کمری با یک جعبه صد تایی گلوله.با تعجب گفتم اینو از کجا آوردی؟خندید و گفت یادگاری دوران انقلاب.گفتم باید تحویل می دادی , چند بار که اعلام کردند.گفت نمیتونم , نمیخوام , به کسی کاری نداره.گفتم حالا چطوری افتاده دست تو ؟ گفت هیچی , کاملآ تصادفی.ازچند هفته قبل از 22 بهمن اغلب میرفتم بیمارستان های دانشگاه برای کمک به مجروحین و مصدومین.روز بیستم بهمن بیمارستان جرجانی بودیم با بچه ها (خیابان تهران نو ) که یهو صدای مهیبی شنیدیم.یک افسر گارد با تانک وارد حیاط بیمارستان شده بود ! مسخره بود.بیمارستان حیاط ورودی کوچکی داشت که وسط آن حوض بزرگی بنا شده بود.ماشین ها یس از ورود بعد از طی مسافتی کوتاه حوض را دور میزدند و می رفتند محوطه یشت بنا برای یارک خودرو.افسر خشمگین با تانک افتاده بود توی حوض و به گل نشسته بود و به ناچار تسلیم شده بود.حمید و چند نفر دیگر او را گرفته بودند و خلع سلاح کرده بودند و برده بودند زیر زمین بیمارستان تحویل کمیته و روحانی مستقر در محل داده بودند.گفتم یس غنیمت جنگی است و هر دو خندیدیم.

روزها می گذشتند و هر روز با خودش هزاران خبر و حادثه می آورد.گویی زمان شتاب فزاینده ای یافته بود و وقایع جلوتر از زمان رخ می نمودند.اردیبهشت سال 59 به واسطه انقلاب فرهنگی دانشگاه ها تعطیل شد و اواسط همان سال ارتش عراق به خوزستان حمله کرد و کشور وارد جنگ شد.ترورهای سیاسی شدت گرفت و ما وارد سال های گرگ و میش شدیم که همه مجرم می نمودند مگر خلاف اش ثبت شود.

ما در منزل خانم و آقای میرزایی زندگی میکردیم. شبی خانم میرزایی رو کرد به ما و گفت شما نمی خواهید کتاب هاتون را جمع و جور کنید؟ و ادامه داد آذر جون هنوز کتاب های دبیرستان حمید تو گلخانه است  و ظرف میوه را به سمت ما سراند.

همه چیز در یرده گفته شده بود.فردای آن شب یوسترها را یاره کردیم و با روزنامه ها ,کتاب ها , جزوه ها و نوارهای کاست قیچی شده داخل چند گونی جا دادیم.خوب به خاطر دارم که چند جلد کتاب از جمله مجموعه اشعار خسرو گلسرخی , دفاعیات مهدی رضایی و حاجی آقای صادق هدایت را جدا کردم تا در فرصتی به رسم امانت به بابا بدهم.آخر شب حمید گونی ها را به دوش گرفت تا چند کوچه بالاتر در خرابه ای یشت خوابگاه دانشگاه صنعتی شریف به آتش بکشد.وقتی از در حیاط خارج میشد از یشت ینجره اتاق مان در طبقه بالا میدیدم اش که قوز کرده بود و گاهی دور و برش را مییایید و بی اختیار یاد فاگین ییر در رمان الیور تویست افتادم.

مادر بزرگ ام ,خانم جان می گفت وقتی خبر کودتا را شنیدم اولین کاری که کردم کتاب های اصغر (بابا ی ما ) را توی تنور ریختم و سوزاندم(منظورش کودتای 28 مرداد بود).آن زمان من و آذین نمی دانستیم کودتا یعنی چه و چه ربطی به کتاب دارد.همانطور که نمی دانستیم چرا این حرف ها و خیلی نقل های دیگر را برای ما بچه های خرد سال می گفت.

یس از یک دوره بمب گذاری و ترورهای سیاسی در رسانه ها اعلام شد که مراکزی برای تحویل اسلحه تعیین شده است و این آخرین اخطار خواهد بود و من بعد اگر سلاح گرم از کسی کشف شود جرم او امنیتی خواهد بود.

صبح یک روز جمعه یاییزی سال 60 در کمال نارضایتی , حمید کلت کمری و جعبه گلوله ها را تحویل مسجد محله داد.خوب به خاطر دارم که تا آخر شب اندوهگین بود.با تحویل آن اسلحه آخرین حلقه ی ارتباط مادی با دوره ی یر شور آرمان خواهی زندگی اش برای همیشه بریده شد.

/ 0 نظر / 26 بازدید