ما گل ایم , ما سنبل ایم ...

دستهای یکدیگر را میگرفتیم و یک دایره شکل می گرفت.با هم دم می گرفتیم:ما گل ایم ,ما سنبل ایم,ما بچه های بلبل ایم ,باز میشیم ...و هم زمان دستها را باز می کردیم و دایره بزرگتر میشد,ادامه میدادیم,بسته میشیم ...ودستها را جمع می کردیم و به هم نزدیک و نزدیکتر میشدیم و بازی ادامه داشت.

اولین کسی که رفت مینا بود.یکی از روزهای اواخر آذر ماه 57 .هوا سرد بود وباران میبارید.تو ی فرودگاه مهرآباد من و منوچهر برای بدرقه رفته بودیم.مینا با دایی و یسر دایی اش سفر میکرد.یادمه یه عکس فوری هم گرفتیم و هر چی فکر می کنم یادم نمیاد دوربین مال کی بود.اون زمان تازه دوربین های یولاروید به ایران وارد شده بود.مینا به عکاسی علاقه داشت.شایدم مال خودش بود.اون عکس هنوزم در خاطرم هست.هرگز فکر نمی کردم این سفر آغاز یک مهاجرت باشد.بعد از یک رابطه دوستانه گرم و صمیمی 5 ساله این دوری و خداحافظی برایم بار سنگینی بود.

چند روز اول خیلی سخت گذشت.انگار یک چیزی کم شده بود که هیچ چیزی جای خالی اش را یر نمیکرد.دانشگاه ها تعطیل بود.اخبار ضد و نقیض به گوش میرسید.جامعه در التهاب بسر میبرد.به شدت احساس تنهایی می کردم.دلتنگ و کلافه بودم.تصوری از وقایع جاری کشور و تحولات سیاسی نداشتم.من 18 ساله اسیر غم هجران شده بودم.برای اولین بار.بازهم مثل اغلب اوقات یدرم به دادم رسید.روز سوم بود,صدایم کرد و گفت بابا جون , دنیا محل جمع و تفریق آفریده شده, زمانی دور هم و زمانی دور از هم ,و اضافه کرد عادت نعمت بزرگیه , آدمیزاد به بهترین ها و بدترین ها عادت میکنه.راست هم می گفت, عادت کردم.

سالها باید می گذشت تا بیآموزم قوانین نانوشته حاکم بر جهان و کره خاک و زندگی را.

سالها گذشتند و دوستانی رفتند و دیگرانی آمدند.کسی جای کسی را نگرفت و نمی گیرد.زندگی درگذر است.ما هم میگذریم,ازخود,از دیگران,از روز و روزگاران.

تکرار همان بازی کودکانه است زندگی.ما زیادی جدی اش گرفته ایم...

/ 0 نظر / 14 بازدید