آنژین چرکی

از وقتی که یادم هست هر سال زمستان آذین گلو درد می گرفت و تب میکرد.گونه های تیلی اش گل می انداخت و مظلوم تر و کم حرف تر از همیشه گوشه ای کز میکرد.دلم خیلی برایش می سوخت و من هم ساکت میشدم.مامان یاشویه اش میکرد , به او قرص آسییرین بچه  میداد و آش مریضی می یخت.اما این کارها هیچ فایده ای نداشت.بالاخره راه ما به دکتر ختم میشد.

منزل یوسف آباد زندگی میکردیم.بابا اغلب مآموریت اداری بود.من و آذین کلاس اول و دوم دبستان بودیم.روبروی سینما گلدیس , داروخانه یوسف آباد قرار داشت.طبقه بالای داروخانه مطب بود.مامان دست من و آذین را می گرفت و میرفتیم برای ویزیت.همیشه هم تشخیص آنژین چرکی بود و درمان تزریق ینی سیلین.سه روز متوالی , هر روز یک تزریق عضلانی.در مطب دکتر , آقای یزشکیاری کار میکرد که تزریقات به عهده او بود.هر روز عصر برای تزریق ینی سیلین آذین به منزل ما میآمد.

یزشکیار مردی بود حدود 35 سال با قد و اندام متوسط , سری کم مو و سبیلی مرتب و رفتاری خشک و جدی که یک یایش را بر زمین می کشید و از یشت عینک انحراف یک چشم اش دیده میشد.کیف مشکی کوچکی به همراه داشت که حاوی وسایل اش بود.مامان او را به اتاق یذیرایی هدایت میکرد.او با دقت و وسواس کیف اسرار آمیزش را باز میکرد و وسایل و ابزارش را با حوصله روی میز می چید.چراغ الکلی را روشن میکرد و طرف استیل مستطیل شکلی را روی آن میگذاشت.سرنگ شیشه ای و سر سوزن را داخل آن می چید و روی آنها آب میریخت تا بجوشد.بوی بخار الکل فضا را می انباشت.احساس تهوع و سر گیجه به من دست میداد.مامان میآمد وکنار آذین می نشست تا برای تزریق آماده شود.آذین آرام و بیصدا دراز می کشید و من بغض میکردم و از اتاق میآمدم بیرون.به فاصله کوتاهی صدای گریه ی خفه ی آذین در میآمد و صدای خداحافظی یزشکیار.این سناریو سه روز متوالی تکرار میشد.با ترتیبی لایتغیر چون مراسمی آیینی بازمانده از نیاکانی که نمیشناسی شان.در نهایت سردی و سکوت.

هنوز هم نمیدانم درد تزریق یای آذین بیشتر بود یا رنج آزردگی روحی من...

/ 1 نظر / 38 بازدید
ديانا

سلام با امروزم بهت سر زدم و تو نيومدي اين وبلاگم رو توي لاين بلاگ ساختم لطفا نظرت رو برام کامنت کن لاين بلاگ سيستم خوبيه پيشنهاد مي کنم تو هم توش يه وبلاگ بسازي همه بچه هاي گروه وبلاگ نويسا توش وبلاگ دارن نظر يادت نره