پنج شنبه های تکرار نشدنی

یکم تیر ماه 1397

بار دیگر شهری که دوست می دارم  

پنج شنبه های تکرار نشدنی

بالاخره پس از کش و قوس و حرف و نقل بسیار, دوره ی خدمت خارج از مرکز من که قرار بود سه تا پنج سال باشد پس از گذشتن یازده سال زندگی در شهرستان به پایان رسید و برگشتم به تهران و آغوش گرم و امن خانواده و دوستان و آشنایان.هر چند که خیلی چیزها تغییر کرده بود ولی آنچه مهم بود و هست بر همان سبک و سیاق دیرین بود و آن پیوند مهر و محبت و دوستاری بود.

آذین و خانواده اش در طبقه ی دوم منزل بابا ساکن شده بودند و عذرا خواهر خوانده ی ما نیز با خانواده اش هنوز در خانه بابا سکونت داشتند.در طول هفته هر کس به دنبال کار و فعالیت موظف اش بود.بچه ها هم مشغول درس و مدرسه بودند.فقط من مثل بادبادکی که نخ اش را ول کرده باشند بی هدف بر بال باد در گردش و چرخش سرگردان بودم.اغلب ساعات روز کتاب می خواندم یا روی اینترنت می گشتم.عصرها مشغول رسیدگی به شهرزاد بودم.برای بچه ها ساندویچ درست می کردم و تلفن تنها یار همیشگی ام بود.وابستگی به ویلچر رفت و آمدم را محدود کرده بود و بیشتر وقتم در خانه می گذشت.

معمولا غروب پنج شنبه ها آذین و پسرهایش بهرام و بهمن , عذرا با کیوان و کیانا و من با آزاده و شهرزاد جمع میشدیم دور مامان.چای و شیرینی عصر را با هم میخوردیم و شام هم به خواست بچه ها پیتزا سفارش می دادیم.گاهی فرزانه و پسرش خشایار و سایر دوستان خانوادگی  برای تجدید دیدار به جمع پنج شنبه شب ها ملحق می شدند.حرف و سخن گل می انداخت.بچه ها در ایوان بزرگ منزل مشغول بازی و هیاهو می شدند و تا دیر وقت شب مهمانی به درازا می کشید.من حتا برای یک لحظه هم فکر نمی کردم ممکن است روزی آن جمع از هم بپاشد.فکر می کردم و دوست داشتم برای همیشه مامان و بابا باشند و ما باشیم و بچه های ما باشند و جست و خیز کنند و به صدای زنگ در منزل بدوند و شاد وخندان جعبه های پیتزا و بطری های نوشابه را بیآوردند و سر تقسیم آنها به سر و کول هم بپرند و پس از شام هر کدام خسته از بازی و خرسند کناری لم بدهند و به خوابی شیرین فرو روند.

زندگی و روال گذر ایام اما بر کنار از آمال و آرزوهای ماست.طبق معمول همیشه هر کسی به کار خودش مشغول است.آن دوران گذشت همانطوری که دوران های پیش از آن گذشته بود.همانطوری که امروز نیز در گذریم بی آن که اشراف به آن داشته باشیم.لحظه ها و دقایق و ساعات و روزها و هفته ها و ماه ها تا فصلی دیگر و دورانی دیگر از دفتر عمر.خوشا ایام شادی و بیخبری کودکان که زمان عیش مدام است بی هیچ اندیشه ای از زوال ...  

/ 0 نظر / 46 بازدید