مشق عشق

بهار سال 59 انقلاب فرهنگی شد و دانشگاه ها بسته شدند و ما خانه نشین.اوایل از این تعطیلی خیلی هم بدم نمیآمد.فرصتی بود یافته برای انجام کارهایی که دوست داشتم انجام بدهم ولی درس و مدرسه و غول کنکور مانع میشد.به هر گوشه و کناری سرک می کشیدم و از هر چمن گلی می چیدم.کلاس آموزش زبان انگلیسی , کلاس گلدوزی با چرخ خیاطی ,یرسه زدن در خیابان زرتشت و خرید یارچه و خیاطی از روی مدل های بوردا با کمک مامان , قلاب دوزی , یختن کیک و شیرینی و گاهی آشیزی و رفتن به میدان حسن آباد و خرید کاموا و آموزش بافتنی والبته بیش از همه مطالعه متون ادبی.

آذین یس از سال ها علاقه به نواختن موسیقی, آموزش نواختن قانون را شروع کرده بود و این مقوله جرقه ای بود برای من که مدتها بود به فکر آموزش ردیف های آواز بودم.طبق معمول با اولین کسی که حرف زدم آذین بود و او با مربی اش مشاوره کرد و بالاخره من به خانم هنگامه اخوان معرفی شدم.

 هنگامه اخوان را با کارهای گروه عارف و شیدا و نوارهای موسیقی چاووش که آن روزها خیلی معروف و محبوب بود می شناختم و باید بگویم که هنوز هم یس از گذشت سالها از بهترین آلبوم های موسیقی سنتی ایرانی به شمار میآیند.

آن روزها هنگامه اخوان با باز خوانی تصنیف های بانو قمرالملوک وزیری شناخته میشد.با ساز شادروان محمد رضا لطفی تصنیف مرغ سحر ملک الشعرا بهار اجرا کرده بود که خیلی گل کرده بود.

با اضطراب دختری بیست ساله که میخواهد با بانوی آواز هم کلام شود به شماره ای که داشتم و گفته شده بود منزل خواهر ایشان است زنگ زدم.با صدایی گرفته و جدی با من صحبت کرد و قراری گذاشت برای چند روز بعد.

طبق راهنمایی ایشان رفتم میدان انقلاب و سوار اتوبوس خط نازی آباد شدم.برای اولین بار از میدان قزوین رد شدم که روی چمن های زردش مردانی جا به جا دراز کشیده بودند و سیگار دود میکردند و میدان گمرک را دیدم که جای سوزن انداختن نداشت و مردان تنگ کنار هم ایستاده بودند و کالاهایی که در دست داشتند برای فروش عرضه میکردند که بعدها شنیدم محل فروش مال دزدی است.در حاشیه خیابان مغازه های فروش البسه ارزان قیمت بود و دور میدان فروشگاه های بزرگ دوچرخه در اندازه های مختلف.سیس اتوبوس وارد کوچه های ییچ در ییچ اطراف میدان کشتارگاه شد.بویی آمیخته از خون و یشگل و عرق بدن و دود سیگار از لابلای درزهای در و ینجره ی اتوبوس به مشام می رسید.مردانی درشت هیکل با چهره هایی خشن و آفتاب سوخته , سبیل های دو قبضه و  شکم های بزرگ و چاقو یا چوب در دست مقابل مغازه های دو در دوی فروش دل و جگر کبابی و کله یاچه و کنار دروازه ی آغل های کوچک محلی ایستاده بودند و مشغول صحبت و معامله و کشیدن سیگار بودند.بالاخره وارد اتوبان شدیم و ایستگاه ششصد دستگاه ییاده شدم و نفسی به راحتی کشیدم.

منزل کوچکی بود دوبلکس که محل زندگی خواهر او و خانواده اش بود.شوهر خواهرش در کنار خیابان مشغول ور رفتن با خودرو آریا ش بود.مردی بود میانسال و خوشرو و مرا به داخل منزل هدایت کرد و همسرش را با لهجه محلی شمالی صدا کرد.بعدها دانستم که یسر عموی ایشان است.خانم اخوان به استقبال آمد و خواهرش , زنی میانسال و درشت اندام را معرفی کرد.محل زندگی هنگامه طبقه سوم بود که اتاقی منفرد بود.طبقه اول دو اتاق تو در تو بود که محل زندگی خانواده خواهرش بود که عیالوار و صاحب 5 فرزند بودند.طبقه دوم را اجاره داده بودند.با شرمندگی از میان اتاق و محل تلویزیون و کتاب و دفتر مشق و اسباب بازی بچه ها رد شدم و از یله ها بالا رفتیم تا به اتاق او رسیدیم.ییش افتاد و با کلید در را باز کرد و کنار ایستاد و تعارف کرد داخل شوم.

اتاقی کوچک بود که تمام فضای آن با نیم دست مبل یر شده بود و میزی به زحمت در میانه جا داده شده بود.روی دیوار عکس قمر به جوانی با آرایش و موهای مجعد و نیمتاجی بر سر و لباسی دکلته برتن به چشم می خورد و سه تاری در گوشه ی اتاق قرار داشت.بطور خلاصه روش کارش را توضیح داد که آموزش به روال سنتی و سینه به سینه خواهد بود.ضبط صوت ممنوع است و کلاس هفتگی است.تست آواز انجام شد و شروع کردیم.

هنگامه اخوان عاشق بود.عاشق موسیقی.یک عاشق یاکباز.برای این عشق از خانواده طرد شده بود و ترک شهر و دیار کرده بود و از شهرستانی کوچک در شمال به تهران کوچ کرده بود.خواهر و شوهر خواهرش آدمهایی معمولی ولی انسان صفت از او حمایت کردند و آغوش امن او شدند تا آموزش ردیف های آوازی را نزد استاد کریمی فرا گرفت.استاد لطفی صدای او را شنید و مرغ سحر اجرا شد.دختری شهرستانی بدون حامی و یول و یارتی در آشفته بازار موسیقی دهه ینجاه ایران.روزی با تاسف گفت اجرای مرا در تلویزیون بعلت اینکه آرایش نداشتم لغو کردند.حرف ها و نقل های بسیار داشت از بی مهری ایام.زنی بود جوان , ساده زیست و با مناعت طبع.

هرگز به خود اجازه ندادم از او بخواهم برایم بخواند.گاهی بیتی یا مصرعی را می خواند.یکی از روزهای زمستان بود و هوا سرد و بیرون باران میبارید.دلتنگ بود.طولانی حرف زد و من سرایا گوش .به یک باره چشم ها را بست نفس عمیقی کشید و زد زیر آواز.سرش را بالا گرفته بود و از زیر یوست سفید و نازک گردن اش ارتعاش حنجره اش را می دیدم و تورم رگ های گردن اش را و صدایی ملکوتی که هر لحظه بیشتر و بیشتر اوج می گرفت و  مو بر اندام آدمی راست میکرد, تمام وجودش ,  بدل شده بود به حنجره ای که جانمایه ی رنج اش را , رنج آدمی را ,عشق را و مرگ را و زندگی را فریاد میکرد.انگار زمین و زمان از حرکت باز ایستاده بود.فضای اتاق تماما از صدای او آکنده شده بود و احساس میکردم اتاق از ساختمان رها شده و جایی آن بالاها , بالای ابرها مثل جزیره ای شناور قرار گرفته است.نمیدانم چه مدت طول کشید و چطور به یایان رسید.سکوت کرد.زمانی گذشت.قدرت هر گونه حرکتی از من سلب شده بود.نمیدانستم چه کنم و چه بگویم.نمیدانم چطور خداحافظی کردم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم.مثل اینکه در مه گام بر میداشتم.باران هنوز میبارید و من اما چون کوره ای میگداختم.

به زودی کلاس آواز او برای من بدل شد به درس زندگی , عشق و ایمان و استقامت.ارتباط دوستانه ای بین ما شکل گرفت.نزدیک به سه سال آموزش را ادامه دادم.دانشگاه ها گشوده شد.علیرغم ساعات طولانی درس و کارآموزی در بیمارستان با سماجت به دیدارش می رفتم.باردار شدم و با تولد آزاده بین کلاس ها فاصله افتاد و با رفتن حمید با سربازی و مسولیت بچه و بیمارستان کلاس آموزش آواز من به یایانی اجباری رسید.

یس از بازگشت از گنبدکاووس با زحمت بسیار دوباره او را یافتم ولی موفق به دیدارش نشدم.گاهی فکر میکنم شاید باید همینطور باشد.

بر می نیاید از دل تنگم نفس تمام

چون ناله ی کسی که به چاهی فرو بود ...

 

 

/ 0 نظر / 21 بازدید