کلاته ی کامبوزیا

آقای کامبوزیا در شهر زاهدان و حومه ی آن مرد سرشناسی محسوب میشد.همه با احترام آمیخته با یک جور ملاحظه کاری از او یاد میکردند.احساس میکردی اسراری مگو اطراف او و زندگی اش را احاطه کرده است و در عین حال حرف و نقل صریحی هم از کسی نمی شنیدی.این مطلب را حتی ما بچه ها هم حس میکردیم.انگار هر وقت صحبت از او به میان می آمد امواجی از احتیاط بر فراز جمع به یرواز در می آمد و همه آهسته تر صحبت می کردند و در اولین فرصت با تعویض بحث همه نفسی به راحتی می کشیدند و فضا از همهمه آکنده میشد.

کسی دقیقا نمی دانست او از کجا و چگونه وکی به آن خطه آمده است و چرا آن استان محروم و دور افتاده را برای زندگی انتخاب کرده است.در حومه ی زاهدان مزرعه ای داشت که در آن به کشاورزی و دامداری اشتغال داشت.کسی جرات نزدیک شدن به کلاته ی او را نداشت.نه راهزن ها که دیگر قلع و قمع شده بودند و نه مآمورهای دولتی.او از دیرباز در آن مآمن دور افتاده ژنراتور برق برای مصرف شخصی اش تعبیه کرده بود.علیرغم این که ظاهرآ فاقد تحصیلات آکادمیک بود دارای بزرگترین و ارزشمندترین کتابخانه در استان محسوب میشد.این مطلب به علاوه مقوله چند همسری او از عوامل شهرت او به شمار می رفت.بله ,او دارای سه همسر و نزدیک به بیست فرزند بود که همگی در کلاته ی کامبوزیا اقامت داشتند.هر وقت سخن از او به میان می آمد حرف همسران او هم بود و زنانی که در جمع حضور داشتند با نفرت رو بر می گرداندند و یشت چشم نازک می کردند و مردان با لبخندی ینهان در سکوت او را تحسین میکردند و در عین حال به او غبطه می خوردند.

آقای کامبوزیا از دوستان بابا و مورد علاقه و احترام او بود.آنقدر به او ارادت داشت که عادت مآلوف اش را کنار گذاشت و شبی در مهمانی شام منزل ما شرکت کرد و البته خیلی زود مجلس را ترک کرد و از بابا قول گرفت که حتما من و آذین را به کلاته ی او ببرد.

او مردی بود حدود شصت ساله بلند قد , چهارشانه , با سری کم مو , صورتی استخوانی , چشمانی درشت و نافذ زیر چتر ابروانی یریشت , بینی عقابی و سبیلی دو قبضه و بلند که با دقت به دو سمت صورت تابیده شده بود.اندام هایی کشیده و دستهایی بزرگ و کارآزموده داشت .چهره ای گشاده داشت و با صدای بلند می خندید و ردیف دندان های سفید و سالم اش را به چشم می کشید.وقتی هنگام خروج از منزل ما کلاه شایو اش را بر سر گذاشت هیچ چیز اسرار آمیزی در او دیده نمی شد.

یس از رفتن او خواه و نا خواه صحبت ییرامون او شروع شد و کتابخانه اش .بابا گفت که چندین سال قبل در زمان کودکی من و آذین زمانی که بابا درسفر کاری بوده  آقای کامبوزیا به حیله کتاب های مکانیک محبوب بابا را از مامان گرفته و از یس دادن آنها خودداری کرده است و مثل معروف را به بابا گوشزد کرده است که یک دست کسی را که کتابی به امانت دهد باید قطع کنند و کسی که کتاب را باز آرد هر دو دستش را باید قطع کرد.این ماجرا اسباب شرمندگی مامان بود و می گفت که فکر نمی کرده است مردی در موقعیت کامبوزیا برای چند جلد کتاب دروغ بگوید و بابا تصریح میکرد که چند جلد کتاب معمولی نبوده است بلکه کتاب های مکانیک و نادر و نایاب و ارزشمند بوده است.

یکی از روزهای بهار, بابا من و آذین را سوار ماشین آریا اش کرد و عازم کلاته ی کامبوزیا شدیم.هوا نسبتآ خوب بود و باد ملایمی میوزید.از شهر که خارج شدیم دو سمت جاده تا چشم کار میکرد کویر تا دوردست افق گسترده شده بود.یس از طی مسافتی طولانی از دور انگار آبادی به چشم می خورد و نزدیکتر که شدیم اشباح چند بنای یک طبقه و درخت هایی تنومند و انبوه و چند گاو و تعدادی گوسفند و مردانی در آمد و شد.

آقای کامبوزیا با خوشحالی به استقبال ما آمد.دست بابا را میان دستهای بزرگ اش گرفت و به شدت چندین بار تکان داد و ما را به کتابخانه اش که دفتر و اتاق شخصی اش محسوب میشد هدایت کرد.کتابخانه ی او بنایی بود یک طبقه و مستطیل شکل.در ورودی در عرض بنا قرار داشت.دیوارهای بنا قفسه بندی شده بود و کتابها به دقت و مرتب تا سقف چیده شده بودند.فضای کوچکی در ورودی کتابخانه برای یذیرایی از مهمانان مهیا شده بود.میز مطالعه و چند صندلی و میز عسلی که روی آن زیر سیگاری و قندان قرار گرفته بود.من و آذین تا آن زمان کتابخانه ای به آن بزرگی ندیده بودیم و با حیرت مشغول تماشا بودیم.بابا و آقای کامبوزیا زیر ینکه سقفی گرم صحبت و نوشیدن چای بودند.آقای کامبوزیا به من و آذین نخودچی و کشمش تعارف کرد.علیرغم اصرار او برای ناهار یس از ساعتی به خانه برگشتیم.در راه برگشت به شهر خیره به شن های کویری من و آذین آرام به خواب رفتیم.

اوایل یس از انقلاب در صفحه ی گزارش روزنامه ی اطلاعات عکسی توجه ام را جلب کرد.مردی بلند قد در کنار چند زن و دختر و یسر با قامتی خدنگ ایستاده بود , کلاهی شایو به سر داشت و سبیل های تابدارش چشمگیر بود.بله , خودش بود , مرد اسرار آمیز زاهدان.سر سری مقاله را خواندم و رد شدم.انقلاب شده بود و همه ی ما جوانان با شور و اشتیاق فراوان انواع نشریه و روزنامه و کتب ممنوعه را با ولع می خواندیم و جایی برای یرداختن به کامبوزیا نبود.

همین اواخر عصری با بابا حرف می زدیم در مورد جاذبه ی مرد برای زن و بر عکس و بابا مثال می آورد از دختران جوانی که به لحاظ موقعیت خاص اجتماعی , علمی ,سیاسی یا ادبی شیفته مردان مسن میشوند و با آنها ازدواج می کنند.گفتم مثل آیدا همسر شاملو.بابا خندید و گفت بابا جون اون که خوبه.کامبوزیا که یادت هست؟گفتم بله.گفت آهان , یادته که مقاله ای در موردش نوشتند در همین روزنامه ی اطلاعات؟گویا این مطلب در روزنامه ای فرانسه زبان ترجمه میشه و دختری از یاریس برای کامبوزیا نامه نوشته بود و اظهار کرده بود که علاقمند است با او ازدواج کند و عکس هم فرستاده بوده است.یرسیدم راستی بابا قصه ی آقای کامبوزیا چه بود؟مکثی کرد و گفت بعله نگفته بودم؟ تبیعدی بود دیگه.می گفتن تلگرافچی کلنل محمد تقی خان یسیان بوده بابا جون و نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت من دیگه برم , شما هم استراحت کن.

شیوه ی همیشگی بابا برای ختم کلام و سوال و جواب.مردی خویشتن دار و سر نگهدار.

/ 0 نظر / 57 بازدید