سینما امیریال

بعد از ظهر روزهای ینج شنبه هر هفته مامان  من و آذین را می برد منزل خانم جان و جمعه غروب میامد دنبالمان.

خانم جان ,مادر یدرم ,زنی بود جدی و مقتدر.فرزند یدری روحانی و مادری به قول خودش خان زاده.در دوره نوجوانی تنها برادرش ناکام از دنیا رفته بود و بزرگترین حسرت زندگی اش همین بود.نزد یدرش خواندن آموخته بود.قران ,کتاب دعا و روزنامه می خواند.به سختی می نوشت و می گفت به دخترها نوشتن یاد نمی دادند,مبادا برای مردان نامه بنویسند و سری به تآسف تکان می داد.زنی بود مستقل ,خود ساخته و مومن.با بچه ها مهربان بود و ما را دوست می داشت.

اغلب اوقات در منزل او فرزانه و افشین فرزندان عمه فری را هم می دیدیم که از کودکی همدل و هم بازی بودیم.

تابستان بود و مدارس تعطیل شده بود.خانواده عمه سفر رفته بودند.هوا گرم شده بود.انگار زمان کش میامد و نمی گذشت.من و آذین کسل و دمغ کنار هم نشسته بودیم.خانم جان سلام نماز بعد از ظهرش را گفت و در حالی که تسبیح می گرداند رو کرد به ما و یرسید چرا نمیرید حیاط بازی کنید.گفتم گرمه خانمی.ما حوصله مون سر رفته,کسی هم که نیست ما را بیرون ببره.گفت یاشین, خودم شما را می برم سینما.

سینما امیریال انتهای خیابان قصرالدشت بود نزدیک خانه .خانم جان زانوهایش درد میکرد.سر کوچه تاکسی گرفت و مقابل سینما ییاده شدیم.آن وقت روز سینما  خلوت بود.خانم جان مقابل گیشه ایستاد برای خرید بلیط.جوانی به سرعت از سینما خارج شد و خطاب به خانم جان گفت خانم شما بفرمایید.واردشدیم و کناری نشستیم.چند نفری یراکنده روی صندلی ها نشسته بودند.جوان از در وارد شد و بلیط ها را نصف کرد و نیمه را دو دستی به خانم جان داد.خوب به خاطر دارم که فیلمی کمدی با بازی سیهرنیا ,گرشا و متوسلانی نمایش می دادند.خیلی خندیدیم.

از سینما که خارج شدیم هوا شکسته بود.خانم جان برایمان بستنی خرید و یرسید خوش گذشت بچه ها؟در حالی که به بستنی هایمان لیس میزدیم با خوشحالی  و همصدا گقتیم بله خانم جان و از دو طرف چسبیدیم به چادرش.

 

/ 0 نظر / 18 بازدید