آبمیوه هفت چشمه

جمعه 29 تیر ماه 1397

آبمیوه هفت چشمه

دیروز از آن روزهایی بود که اصلا دلم نمیخواست از جایم تکان بخورم.دوست داشتم بنشینم زیر کولر و کتاب بخوانم و هیچ کسی با من کاری نداشته باشد.اما از آنجایی که هر چه میخواست دلم چرخ جفاپیشه نداد مجبور شدم, کفش و کلاه کنم و بروم بیرون برای خرید.

ساعت حدود یک بعد از ظهر برگشتم منزل و شهرزاد را سوار کردیم و رفتیم گشتی در خیابان های اطراف زدیم و رفتیم آبمیوه فروشی هفت چشمه پاتوق همیشگی مان.درطول زمانی که منتظر آماده شدن سفارش مان بودیم زن و مرد جوانی سوار بر موتور آمدند و آبمیوه سفارش دادند.در حاشیه ی پیاده رو دوتایی چسبیدند به هم و شروع کردند به پچ پچ کردن و ریز ریز خندیدن.بیش از سی سال به نظر نمی رسیدند.دختر سفید پوست بود و چهره ای دلنشین داشت.مرد سبزه وبا نمک بود.در فاصله ی آماده شدن سفارش شان حرف میزدند و میخندیدند.مرد بند بلند کیف دختر را روی شانه ی او مرتب کرد و به نرمی دستش را پایین آورد و انتهای گیسوی بافته ی او را که از زیر شال بیرون آمده بود دور انگشت سبابه اش پیچید و پیشانی اش را چسباند به پیشانی او.فروشنده مرد را صدا کرد و او با بی میلی گیسوی بافته ی دختر را رها کرد و رفت به سمت پیشخوان و با لیوان آب طالبی در دست برگشت به سمت دختر.به آرامی شروع کردند به خوردن آبمیوه با یک نی مشترک تا سفارش بعدی شان آماده شود.مرد دو چهارپایه آورد و در کنار باغچه زیر سایه درخت تنومند توت گذاشت.دختر چشم اش افتاد به من و لبخند زد.من هم لبخند زدم.شهرزاد گفت این خانم چه کار می کند؟گفتم آبمیوه میخورد.گفتم شهرزاد دوستش داری؟گفت بله مامان آذر, خانم به من خندید.گفتم به من هم خندید.شهرزاد گفت آقا کیه؟گفتم دوست خانم است.من با خودم فکر می کردم که امواج محبت و توجه زوج عاشق به شهرزاد هم سرایت کرده بود.در زندگی ما جای این چنین رفتار و منش محبت آمیزی خالی بود.

چند سال پیش به همراه همکلاسی های دبیرستان رفته بودیم جاده چالوس برای تنوع و گپ زدن و تغییر آب و هوا و استفاده از طبیعت زیبا.در راه بازگشت برای ناهار رفتیم جهان شهر کرج  دی پیتزا برای ناهار.زوج جوانی سر میزمجاورما نشسته بودند.دوستانم رفتند برای سفارش دادن غذا.همانطوریکه منتظر آنها بودم دیدم زوج جوان با لطافت و مهربانی لقمه دهان یکدیگر میگذارند.برای من و دوستانم صحنه ی غریبی بود.چرا که در زندگی خود چنین تجربه ای نداشتیم.اول تعجب کردیم, بعد خوشحال شدیم و بعد افسوس خوردیم که چگونه از تجربیات شادی آور و محبت آمیز محروم بوده ایم.

کم کم آماده شدیم که برگردیم منزل.زوج جوان ما حالا زانو به زانو نشسته بودند روی چهار پایه ها و مشغول خوردن آب انبه از یک لیوان بودند.

زندگی همیشه میتواند شیرین تر, زیباترو شادتر باشد.     

 

 

/ 0 نظر / 30 بازدید