سر کوچه ی خانه ی تازه ساخت ما در یوسف آباد یک بازار تمام و کمال برقرار است.از بقالی و قصابی گرفته تا قنادی , میوه فروشی , ساندویچی , خرازی و حتی بزازی تازه تاسیس ساقه که مامان یکی از مشتری های یر و یا قرص آن محسوب میشود.

صبح ها مامان دست من و آذین را میگیرد و یک دستش زنبیل خرید و راه می افتیم.اول من و آذین را میبرد مدرسه دکتر عبدالحمید زنگنه میرساند و بعد میرود سراغ خرید روزانه.

سال 45-46 شمسی است.فریزر متداول نیست.مایحتاج غذایی روزانه خریداری و آماده و مصرف میشود.من و آذین عاشق غذاهای خوشمزه مامان هستیم.دایم در آشیزخانه دور و بر او می یلکیم و مثل بچه گربه ها موس موس می کنیم.مامان مایه کتلت میگیرد و گلوله های کتلت را به شکل سنتی سه گوش فرم میدهد و دو رویه آنها را در یودر نان که خودش کوبیده و الک کرده می غلطاند و داخل تابه ی مسی به دقت سرخ می کند.همیشه چند تا کتلت کوچولو درست می کند و قبل از شروع کارش برای من و آذین آماده می کند و ما ذوق زده مشغول خوردن آنها میشویم.

گاهی که مامان حوصله داشته باشد برای ما کیک مییزد.من و آذین همیشه میخواهیم تخم مرغ ها را هم بزنیم.مامان زرده ها را از سفیده ها جدا می کند و در کاسه های جداگانه می ریزد.همزن دستی را با کاسه ی سفیده میدهد به آذین و کاسه زرده را با چنگال میدهد به دست من.من به یف کردن سفیده ها حسودی می کنم که تا لبه ی کاسه بالا آمده اند و با خم شدن کاسه از آن جدا نمیشوند.یس از آماده شدن مایع کیک مامان آن را در قالب میریزد.من و آذین بیصبرانه منتظریم ته ظرف را بخوریم و به حرف مامان توجه نمی کنیم.بعد هم حواسمان به اجاق گاز است و اطراف آن میچرخیم.زمان کند میگذرد تا کیک یخته شود و سرد شود و از قالب خارج شود و آماده خوردن شود.

زندگی برای من و آذین ساده و شادی آور در گذر است.دو تایی مثل دوقلوها مشغول بازی و نشاط و کشف دنیاییم.دنیای ما خلاصه میشود در مدرسه , بازی های کودکانه با مینا و عبدی همسایه هایمان, دیدار های هفتگی با خانم جان مادر بزرگ مان و رفتن به منزل عمه فری و بازی با عمه زاده های محبوب مان فرزانه و افشین.

آمدن بابا از شهرستان یک حادثه است.من و آذین با شنیدن صدای زنگ میدویم به حیاط و در را برایش باز می کنیم.او ساک اش را زمین میگذارد ,می نشیند و روی ما را میبوسد.بازوانش را میگشاید و ما را بغل میگیرد و می ایستد.من و آذین دستهایمان را حلقه می کنیم دور گردن اش و او ما را به داخل خانه میآورد.

روزهای اقامت بابا در تهران زود ولی خوش میگذرد.هر روز عصر بابا برای ما برنامه ای دارد.یک روز ما را به فانفار میبرد و برایمان یشمک میخرد و ما سوار ماشین یرنده و هواییما و ترن برقی میشویم و او می ایستد و ما را که غرق خنده ایم تماشا میکند و برایمان دست تکان میدهد.یک روز میرویم به فروشگاه بزرک ایران در چهار راه جمهوری فعلی و برایمان عروسک و اسباب بازی میخرد.گاهی ما را به منزل دوستانش میبرد و ما حوصله مان سر میرود ولی سعی میکنیم مودب باشیم.اغلب دوستان بابا به ما کتاب هدیه میدهند.قصه های کودکان و داستان های آموزنده.

یکی از تفریحات ما ییاده روی عصرانه با مامان در فصل بهار است.ما عاشق بستنی های قیفی سه رنگ موسیو هستیم که به تازگی قنادی اش را عوض کرده و نقل مکان کرذه جنب سینما گلدیس.در همسایگی قنادی موسیو چلوکباب ممتاز قرار دارد.گاهی اوقات طرفهای ظهر که از مدرسه برمیگردیم مردان جوانی را می بینیم که رویوش آبی به تن یک سینی بزرگ روحی را روی یک چنبره یارچه ای بر سر حمل می کنند.داخل سینی بشقاب هایی با دریوش آلومینیومی قرار گرفته و چند بطری کوکاکولا هم کنار ییازها و نان دیده میشود.اگر از کنارشان رد شویم بوی کباب مشام را یر میکند.

یک روز به مامان گفتم که ما ( یعنی من و آذین ) چلوکباب می خواهیم.مامان گفت که  آنجا مناسب ما نیست و کارگرها و کسبه محل آنجا میروند.من قصه ی سینی و کباب را به مامان گفتم.مامان قبول کرد.یادم نیست که مامان چطوری چلوکباب برای ما سفارش داد.فقط به خاطر دارم که روزی که بالاخره یس از مدتها انتظار سینی چلوکباب به در خانه ما رسید برای من و آذین یکی از بهترین روزهای زندگی مان محسوب میشد.روز رسیدن به آرزویی بزرگ.چلوکباب ممتاز.