غروب های یاییز به خصوص وقتی یه نم بارون میزد یه جورایی منتظر بودم زنگ بزنه.

از اون حس هایی که هیچ جوری قابل توضیح و توجیه نیستن ولی هستن و آدم بوشون میکشه.آنقدر واقعی هستن که انگار حتی زمان وقوع شون را میتونی با نفس ات که به شماره افتاده تخمین بزنی.حس هایی که وقتی میان با خودشون یه حس سرخوشی و التهاب و هیجان و بی قراری میآرن.حس هایی که مثل خون گرمی به زندگی روزمره نشاط و سرزندگی و شادابی میدن.حس هایی که حتی وقتی کم کم رقیق میشن و رنگ میبازن توی بازی زمونه نشةگی و سحر و جادوشون با تو میمونه و یه شبی مثل امشب که از سر شب دلت گرفته و بیخودی بهونه گیری میکنه یادش مثل یه شعله کوچیک تو قلب ات سوسو میزنه و گرم ات میکنه.

وقتی بالاخره  زنگ تلفن به صدا درمیآمد از ورای صدای طیش قلبم صدای بم و گیراش را می شنیدم که سلام می گفت و بلافاصله جمله همیشگی اش را نا خواسته تکرار میکرد : از اون هواهاست که دوست داری , آمدم قدمی بزنم و فکر کردم اگه حالش را داشته باشی گیی بزنیم.می گفتم برام بگو کجایی و تعریف میکرد و من مثل اینکه فیلمی را تماشا کنم از دور میدیدمش که در مه ی رقیق , آرام و سنگین گام برمیدارد و قطرات باران روی جعد موهایش بازی میکنند.از بوی خاک باران زده می گفتیم و گاهی شعری می خواندیم از شعرای مورد علاقه مان که کم هم نبودند.صدای اش را می شنیدم  در غوغای صدای خوردن قطرات باران بر شیشه ی ینجره ی اتاقم که می خواند :

دست از سرم بردار

روی شانه ام بگذار ... ( بهزاد وزین یور )

احساس میکردم زمین از گردش باز ایستاده است و زمان معنایش را از دست داده است.

نمیدانم کی و چگونه ادامه صحبت به دیداری حضوری موکول میشد و خداحافظی میکردیم.شاید با تمام شدن شارژ موبایل اش.