اشک هایم بی اختیار سراریزمی شوند.کلمات بریده بریده از میان لب های فشرده ام به سختی راه خود را باز می کنند.به عادت همیشگی با صدای بلند می خندد و می گوید حالا چرا گریه می کنی خانوم جون؟ گل گاو زبان دم کردم, میارم با هم  میخوریم, چند کلام حرف میزنیم, دلت باز میشه.چرا بیقراری میکنی؟ من که میدونی عصرها اغلب خونه ام,کتابی ورق میزنم,رادیو گوش میکنم,کار خاصی که ندارم. کسل میشی زنگ بزن بیام, از تنهایی در بیای.یه آبی به صورت ات بزن.من تا یه ربع دیگه میام.

غروب یکی از روزهای اواسط  آبان ماه یاییز 88 بود.آسمان را ابری سیاه و متراکم و باران زا گرفته بود و زمان آبستن وقایع نامنتظر بود و ما غافل از بازی روزگار.

نه من و نه او هیچیک نمیدانستیم آخرین لیوان دم کرده گل گاو زبان و لیمو را با چاشنی گفت و شنودی دلنشین به اتفاق می نوشیم.

وقت رفتن بر خلاف همیشه که سه بار گونه هایم را می بوسید ,دست های گرم و یرمهرش را بر گونه هایم گذاشت و موهایم را بوسید.سینی استیل را برداشت و در حالی که از اتاق خارج میشد گفت شب بخیر بابا جون.