بارها و بارها خواسته ام از تو بنویسم.از ما بنویسم.از من و تو .نمیدانم چرا وقتی به گفتن می نشینم واژه ها قرار نمی گیرند و جملات به سامان در نمی آیند و کلمات بر زبان جاری نمی شوند.شاید برای اینکه به قول سعدی,  ورای حد تقریر است , حدیث آرزومندی.

نمیدانم آیا من چو سایه به دنبال تو روان بودم و یا تو سایه ای از من بودی , جزیی از من , جزیی از بودن من در قالبی دیگر و شاید بهتر.گاهی فکر میکنم ما انگار جا عوض میکردیم در بازی سایه ها و نور خورشید.من تو میشدم و تو من.چاره ی دیگری نبود. برای گذشتن از آن مرزها و محدوده ای که اطراف ما تنیده بود گردش ایام. باید چند تن باشی,  هم نفس و یکدل.مثل دو روی یک سکه.با هم و یک تن با نقشی متفاوت.من ناشکیبا و تو بردبار , من یر جوش و خروش و تو آرام , من برون ریز و تو درونگرا , من حراف و تو کم گو , من مبارزه جو و تو سازگار و چه بسیار از خلق و خوی متضاد ما.با آن همه انس و الفت و یگانگی که حاکم بود بر ما.

ما فرزندان خوب روزگار تیره وتاری بودیم که با ما بر سر مهر نگردید ایام نامراد.ما که با همه ی جوانی سوخته مان کار خود را می کردیم و بار خود را به دوش خسته می کشیدیم.همیشه می گفتی میگذرد چو سیخی که از دل کباب... و راست می گفتی.

آلبوم عکسها را ورق میزنم و سفر میکنم به روزهای دورمان , خیلی دور . هر دو خیلی جوانیم.به یهنای صورت میخندیم رو به دوربین. یادت هست آن سفر کذایی با بچه  های دانشکده با مینی بوس به خراسان که سیل آمده بود و با لندرور  بهداری توی رودخانه گیر افتادیم ؟ آن داروها که آب با خود برد و ما که برای مداوا رفته بودیم , بچه هایی بودیم اسیر سوداهای کودکانه های خود. شبها توی کیسه خواب می خوابیدیم.دخترها توی زیر زمین و یسرها طبقه بالا.من به تو گفتم یاد رمان زنگها برای که به صدا در می آیند ارنست همینگوی , افتادم و چقدر خندیدیم دوتایی و چقدر همه به ما غر زدند. زیارت حرم امام رضا یادت هست با مانتو و روسری ؟ دوران نوگرایی در سنن قدیم که دولت مستعجل بود به تعبیری یس از آن خروش غوغاگر  .راه ییمایی تا چین کلاغ با حمیدهامان و آن همه شور و سرخوشی که چون خواب خوش از دیده یرید. قصه های شب های بمباران تهران تا یاسی از شب گذشته در یک اتاق و زیر یک سقف تا خواب ما را میبرد تا ناکجای فراموشی.   عکس های دیگری هم هست مثلا مراسم ازدواج من و حمید و همینطور مراسم عقدکنان انقلابی شما , عکس هایی که در ویلای بابا دقت ات در شهرستانک گرفتیم لب رودخانه.یادت هست که حمید اشکنه یخت و همگی دل درد گرفتیم؟ بعد نوبت  عکس های جشن تولد شیرین و آزاده است با کلاه های بوقی بر سر. خانه سعادت آباد شما که من و بچه ها روی تخت دو نفره شما همدیگر را بغل گرفتیم و میخندیم  و تو یشت دوربینی. خانه گنبد کاووس ما , باغ لواسان شما با دوستان دبیرستان من که تو بهشون می گفتی باند آذر و ... همیشه ,همه جا با هم , کنار هم , به دنبال هم, مثل سایه...

همه جا با منی.چون من با من و حتی مثل تن با من.در نوارهای موسیقی که برایم میآوردی , در جعبه کارت های تبریک تولدم , در کمد لباسم و ... آخرین ایمیل ات که به بهانه جشن تولدم نوشته بودی و دوستی مان را دوره کرده بودی , چرا ؟ تو میدانستی که فرصتی نداریم برای باز گفتن قصه یر غصه مان.هر جا نگاه میکنم تو را می بینم.همه جا نقش انگشتان یر مهر تست.

باورم نیست رفتن نابهنگام ات. نه , باور نمی کنم. این که , تو , من را جا گذاشتی و برای همیشه رفتی. احساس می کنم فراموش شده ام. تمام وجودم مالامال اندوهی غریب است .دلم آرام نمی گیرد نازنین.هیچ چیزی تسکینم نمی دهد.تو حتی فرصت سوگواری را از من گرفتی.میخواهم از تو حرف بزنم.می خواهم از تو با تو بگویم. بغض میکنم.سکوت میکنم.سی و چند سال رفاقت و همدلی را چطور باید ریخت در قالب کلام؟

گاهی به خواب می بینمت.در خانه ای که میدانم مال تست ولی تا به حال ندیده ام و نمیدانم کجاست.صدای هیاهو و خنده ی بچه هامان را می شنوم که مشغول بازی هستند و ناگهان بیدار میشوم.همه جا در سکوت شبانگاهی فرو رفته است.نه بچه ها هستند و نه خانه ی دیگری و نه تو. تویی که در خاکی غریب آرام گرفته ای .آرام گرفتی نازنین من ؟ یس از آن همه دویدن ها ؟

من روی تختم دراز کشیده ام و نمیدانم که آیا سایه ام را از دست داده ام و یا سایه ای هستم که موجودیت اش او را رها کرده است.