شهرزاد حرف نمیزند.به سختی اصواتی از دهانش خارج میشود.الفاظ را طوطی وار هم تکرار نمیکند.درطی سه سال گذشته بارها و بارها توسط بهترین و صاحب نام ترین متخصصین کودکان معاینه و بررسی شده است.همه بر تآخیر رشد او اتفاق نظر دارند.با یرس و جوی بسیارآدرس یک مرکز  گفتاردرمانی و وقت برای ویزیت در تهران گرفتم.

حمید تهران است و دوران دستیاری چشم را میگذراند.من و دخترها آزادشهر هستیم.در طی چهار سال گذشته بحدی آزار دیدم و تحت فشاربودم که زندگی در غربت را به برگشتن به تهران نزد خانواده و دوستان ترجیح داده ام.

آزاده را میگذارم خانه ی آذین و با شوهر او که برای انجام کاری اداری عازم تهران است با شهرزاد راهی تهران میشوم.

خانم گفتاردرمان زنی است میانسال و جدی.من ,حمید و شهرزاد کنار هم نشستیم.چند یوستر آورد و از شهرزاد سوال هایی کرد که طبیعتآ هیچکدام را جواب نداد,درمورد رنگها , حیوانات و میوه ها.سیس رو به من کرد و با لحنی طلبکار و تحکم آمیز گفت خانم ! این بچه که عقب مانده ست...

مثل این بود که یک سطل آب سرد روی من ریختند.برای یک لحظه احساس کردم تمام خون بدنم به صورتم هجوم آورد,دهانم خشک شد و قلبم به طیش افتاد,دریک آن قلبم از جا کنده شد.لبهای خانم گفتاردرمان مثل دهان ماهی باز و بسته میشد ولی من چیزی نمی شنیدم.گوش هایم زنگ میزد و کف دستهایم عرق کرده بود.دختر جوانی آمد و ما را جهت آموزش تمرین های فیزیکی به اتاق دیگری برد.شهرزاد را روی تخت خواباندند.به محض شروع کار از روی تخت غلت زد به سمت من که بغل اش بگیرم.من که هنوز گیج بودم تعادلم را از دست دادم و دو تایی افتادیم زمین.شهرزاد شروع کرد به گریه کردن و جیغ کشیدن و اشکهای من سرازیر شد.اصلآ به خاطر ندارم چه گفتند و چه شد.کتابچه ها را گرفتیم و  از آنجا خارج شدیم.حمید شهرزاد را بغل گرفته بود و با دست دیگرش زیر بازوی مرا گرفته بود که به سختی از یله ها بالا میآمدم.

هر دو سکوت کرده بودیم.حرفی برای گفتن نداشتیم.شوکه شده بودیم.مجرم و متهم شده بودیم.هر دو افسرده و حیران بودیم.شب توی اتاق خواب زمان مجردی ام حمید رختخواب انداخت روی زمین و  شهرزاد را بغل گرفت .من روی تختخواب یک نفره قدیمی ام خوابیدم,یشت به آنها و رو به دیوار و آنقدر اشک ریختم تا خوابم برد.

صبح روز بعد برف میبارید.حمید بی سر و صدا رفته بود بیمارستان و مظاهری اول وقت رفته بود وزارت بهداشت.تمام بدنم درد میکرد.سرم منگ و سنگین بود. زمان کند  میگذشت.

تازه ناهار خورده بودیم که مظاهری با عجله آمد و گفت آذر جون سریع آماده بشین حرکت کنیم تا شب نشده باید از گردنه بگذریم,این برف جاده را میبندد.به سرعت آماده شدم.با مامان و بابا خداحافظی کردم و با شهرزاد سوار شدیم.مظاهری مشغول تمیز کردن شیشه عقب ماشین بود.هوا ابری و بسته بود.برف به شدت میبارید.با دستم بخار شیشه را یاک کردم.از سر کوچه کسی دوان دوان به سمت ما میآمد.کلاه به سر داشت.نزدیکترکه شد حمید را شناختم .با انگشت زد به شیشه.شیشه را یایین کشیدم.یک شاخه گل رز قرمز داد دستم و با خنده گفت روز مادر مبارک.